![]() |
![]() |
|
| لحظات را طی کردیم تا به خوشبختی برسیم اما وقتی رسیدیم فهمیدیم خوشبختی همان لحظات بود |
|
عاملی که باعث شد این جا مطلب بگذارم اینه که ساناز دختر اقای صاحبخونم که توی دوران دانشجوییم خونشون ساکن بودم ایدی من رو برداشته ...فکر کنم یه بار که پای سیستم بودم فراموش کردم که مسنجر رو ببندم وپسوردم رو بردارم ...اون هم از طرف من اومده یا برا دوستان وبلگیم اف گذاشته یا چت کرده ...نمی دونم بهر حال چیا گفته ..ولی فکر کنم خیلی بی تربیتی کرده تو لحن صحبت کردنش ...الان پانی دوستم خبر اورد که دیشب ساناز با ایدی من اومده باهاش چت کرده وکلی مضحک بازی در اورده ...الان که رفتم قسمت ارشیو مسنجرم رو بررسی می کنم خیلی ناراحت شدم ..بهر حال از دوستای گلم معذرت میخ وام وامیدوارم فهمیده باشید که من نبودم ....کوتاهی از خودم بود که چند وقت پیش پسوردم رو عوض نکردم ...بهر حال بازم معذرت از دوستای گلی که ادرس ایدی من رو دارند
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/01/15ساعت 12:23 بعد از ظهر توسط **samiraaaaaa** |
|
|
این اخرین پست من توی این وبلگه ...از این به بعد جای دیگه خاطراتم رو ادامه می دم ..بدم میاد از دوستای نزدیکی که گاه وبیگاه زنگ می زنن ودخالت می کنن که ما می دونیم ومطالبت رو خوندیم وال وبل (قابل توجه فضولاش)..حوصله ی هیچ اشنایی رو هم ندارم ..حتی شهریار ..می رم یه جای امن ..که فقط واسه ی خودم باشم ...فقط فقط خود خودم .......ادرس هم به کسی نمی دم ..پس خواهش می کنم اصرار نکنید ....اصلا اصلا هم حالم خوب نیست ...نمی خوامم تعریف کنم که چرا وچی شده ...شهریار هم اصلا حوصلشو ندارم ...اصلا همه برن بمیرن .........از شهریار گرفته تا فرزاد وخانواده ی من ......تو این مدت دنبال عاطفه بودم وعشق ..که خودم براحتی به لجنش کشیدم .....ولی از این به بعد اکتفا می کنم به ثروتم ..با اون زندگیم رو می سازم ...گور بابای عشق وعلاقه وهر کلمه ی نفرت انگیزی که به اون متعلقه ...نخواستیم بابا نخواستیم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/01/04ساعت 8:12 بعد از ظهر توسط **samiraaaaaa** |
|
|
چقدر زود گذشت!!!!!!!!!!امسال رو می گم...در حین تلخ بودنش ولی به سرعت برق وباد سپری شد ....کمتر از یکماه دیگه اولین سالگرد ازدواج منه ...انگار که همون دیروز بود ....دلم خیلی گرفتست ..از طی شدن بی حساب وکتاب زمان وثانیه ها ...از اوقاتی که فقط بلدم هدر بدم ...از زندگی ای که بدون هیچ تجربه ای فقط وفقط سپری شد ...از خطاهام واشتباهاتم ...من هنوز در تصمیمم مبنی بر جدایی از شهریار مصممم....احساس می کنم بزرگتر شدم ...تنها حس قشنگ زندگی من در حال حاضر ...تو سینم پر حرفه ..ولی حس بیانش نیست ...این جا مدفن خسارات زندگی منه ...قبرستان خاطراتی که تو سینم پر از انباشتگیه ......امسال هم گذشت ..وچقدر زود ...فقط همین ..پر دلتنگیم ...وپر سردرگمی واغتشاش روحی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/12/28ساعت 10:51 بعد از ظهر توسط **samiraaaaaa** |
|
|
شهریار می دونم تا دوسه روز اینده به نت دسترسی پیدا می کنی ووب من رو میخونی ...می دونم از خیلی حرفا وحرکاتم هم منزجر وناراحت می شی ...ولی ترجیح می دم اخرین حرفام رو باهات توی محیط وب به زبون بیارم که هیچ نکته ای ناگفته باقی نمونه وتو هم علت حرکات من رو بفهمی ....شاید این بار به سر حد انفجار برسی وتوی دلت هزار تا فحشم بدی وبعد مدعی شی که تو من رو توی وبت همیشه خراب می کنی ..ولی مجبورم ...مجبورم که بنویسم ..وگرنه تو هیچ وقت نمیت ونی علت رفتارهای من رو بفهمی وباز با اون حس بدبینیت میخ وای قضاوت کنی .... _______ ببین شهریارخیلی وقته که مساله ی ازدواجت رو مطرح کردی ...اما از وقتی که گفتی قصدم ازدواج با دختر دایی بابامه خودت می دونی که چقدر خوشحال شدم ...واز ته قلبم تشویقت می کردم به این ازدواج ...اما تو مدام من رو در مواجهه با این موضوع به شدت بر سر دوراهی قرار می دی ...هر دفعه برخوردت با برخوردای روز قبلت متفاوته ..اصلا نمی فهمم کدوم حرفات واقعیه وکدوم غیر واقعی ....مگه تو نبودی که چند وقت پیش قبل سفرم بهم گفتی سمیرا مطمئن باش من اگه با حمیرا ازدواج کنم هیچ وقت هیچ خللی توی روابطمون پیش نمیاد وتو همیشه عشق منی ...مگه بهت نگفتم من میخ وام تماسم رو کمتر کنم ...چون تحمل ضربه خوردن رو ندارم ..وتو گفتی دیوونه تو همیشه توی قلب منی وهیچ وقت نمیخ وام ازت جدا بشم؟؟؟؟؟.....وخیلی حرفای دیگه که مثلا من تو رو به اون ترجیح می دم و...(مگه من خوشحالم که تو همسرت رو به من ترجیح بدی؟؟؟؟...نه به خدا....من خودم یه زنم ومی دونم چقدر عذاب اوره چنین مساله ای برای یه زن ...بهتم گفتم ولی تو می گفتی نه حمیرا اله ..حمیرا بله ..حمیرا خیلی مهربونه و...واینکه من به اون هم می رسم و...میخ وای یه چیزی رو واقعی بهت بگم شهریار؟؟؟؟...من همیشه توی این حرفای تو دچار ابهام می شدم ..اینکه تو چطوری میت ونی با دونفر باشی وعاشقانه هر دوشون رو دوست داشته باشی ...چرا کفه ی ترازوی من در قبال عشق تو پایین تره وکلی طول کشید تا من تونستم عشق فرزاد رو بپذیرم ؟؟؟؟...ولی تو راحت از احساسات عاشقانت به زبون میاری در برابر من؟؟؟؟...دیروز چندشم شد از حرفات...خیلی زیاد)یادته همون روزا بهت گفتم من تو رو می شناسم ..می دونم نمی تونی همزمان با دو نفر باشی(اخه مثل من بیشعور که نیستی)گفتم اگه زن گرفتی محاله بخوای با من هم باشی ..ولی تو با کلی قربون صدقه می گفتی که چنین فکری نکن وبا بقیه تفاوت داری ...چقدرم رنگ ولعابش رو زیاد کردی ....مگه من به تو نگفتم من تحمل ضربه خوردن رو ندارم ...تو خودت می دونی چقدر دوست دارم ..ولی تو رو خدا اگه قراره یه زمانی مطلقا بری ..بهم بگو که من امادگیش رو پیدا کنم؟؟؟؟؟؟خودت گفتی من نمی ذارم تو همین جوری بمونی ..ومطمئن باش نمی ذارم اذیت بشی وتو عشق اول واخر منی .....نمی دونم اون لحظات که این قدر رمانتیک می شی سرت به جایی میخ وره؟؟؟؟؟یاخودت یه چیزی میخ وری ؟...چی بگم؟؟؟؟؟؟؟...ولی تو من رودیووونه می کنی مرتب ....از بس یه مواقعی بی مقدمه ابراز احساسات می کنی وخودت خوب می دونی که چقدر عشق تو وابراز عشق تو تو وجود من دیوونه تاثیر می ذاره که دیگه هیچ کدوم از محبت های همسرم رو اون طور که باید نمی بینم با این حال کار خودت رو می کنی ..ولی یه مواقعی بی مقدمه سرد وبی روحی...ودنبال بهانه ...دلم میخ واد کلی حرف بهت بزنم ..اما مجبورم که کنار بیام با خودم ..چون به خودم قول دادم اگه قراره تو خانواده ی مامانم زندگی کنم باید مودب باشم ..وگرنه همیشه محکومم....دیروز چت بود؟؟؟؟؟...وقتی بحث حمیرا رو پیش کشیدی ومن گفتم خب چرا بهش نمی گی که برا زندگی میخ وایش؟؟؟؟...گفتی منتظرم که تو بری سر زندگیت ...وبعد من تصمیم می گیرم ...گفتم خب اگه اون تا اون موقع ازدواج کردچی؟؟؟؟...برگشتی گفتی بیخود کرده...نمی ذارم ...حق نداره ...وای خدای من......چندوقت پیش گفتی مدتیه بهش فکر میک نم برای زندگی واز اونجا که اونم ازدواج نکرده که به تو برسه ومن از عشق اون نسبت به تو اگاهم ولی تو هم کم نذاشتی از ابراز عشقت اونم در کنار من...چرا دیورز می گی سمیرا وقتی رفتی سر زندگیت ..من هم توی ایام عیدی به اون پیشنهادم رو مطرح می کنم وباید روابطمون کمتر بشه وشرایط من رو بپذیری ...؟حالا سوال من از تو اینه....تو چرا شرایط من رو نپذیرفتی؟؟؟؟؟...من که می دونستنم تو ازدواج کنی عمرا هوس با من بودن به سرت نمی زنه وزندگیت رو وقف همسرت می کنی ...مخصوصا با اون ولعی که تو براش دم از عشق می زدی ...واییییی خدای من ....از حماقت خودم بدم میاد ..می فهمی؟؟؟؟؟؟...حالا انتظار داری هنوز باهات بمونم ....شهریار باور کن وقتی می نویسم واون فکر مغشوشم نسبت به مسائل متمرکز می شه ..به خیلی از واقعیت ها پی می برم ..می فهمم خطاهام رو ...بدی هام رو ..خودخواهی های تو رو ...ولی قبل نوشتن فقط به این فکر می کردم که تو ازم ناراحتی ..اومدم که از دلت در بیارم ویه کم هم حرف بزنم که دیدم دل خودم پرتر از توئه ...واونی که باید از دلش در اورد منم نه تو ....خیلی خیلی ازت ناراحتم ..دیورذز بهم می گی حالا که اتفاقی نیفتاده ...فعلا با همیم ....من عمرا چنین حقارتی رو قبول نمی کنم ....تماسات رو به این دلیل رد می زنم که بفهمی اگه قراره تو بعدا من رو مچاله کنی وعلنا اعلام کنی که من زن دارم ودیگه باهات کاری ندارم ..ومن هم با یه کوله بار حقارت ودلتنگی بخوام ترکت کنم ...خودم از همین اکنون محترمانه وبا عزت وافتخار ازت جدا می شم ومثل تو به زندگیم می چسبم که تا الان خیلی در حق خودم وشوهرم وزندگیم کوتاهی کردم ..خوشحالم که می ری ازدواج می کنی وازم جدا می شی ..خوشحالم ..............من حتی دیگه بهت هم اس نمی زنم ....ببین شهریار من نمی دونم تو چطوری من رو دوست داشتی ؟؟؟؟؟...ولی من عاشقت بودم ..الانم هستم ..ولی این عشق رو خرد می کنم ....عشق من به تو اشتباهه ...از خودت یاد گرفتم ..از حرکاتت ..از اینکه تا زمانی با منی که مجردی ...ولی بهم ثابت شده واحساس ودرک می کنم که وقتی متاهل شدی من رو دیگه نمی شناسی ...بهتره از همین الان ناشناست بشم ...من اوایل بخاطر تو وعشق خامم به تو از همسرم بد می گفتم ودر کنار تو بهش توهین می کردم ...اما تو هنوز چیزی نشده وازدواج نکرده حرف از بوسیدن وابراز عشق وغیره وغیره به زبون میاری ...اره من حسودم ...من بی جنبم ..اصلا ذات همه ی زنها این طوریه ..تو خوب می دونی ...عذاب من دیگه کافیه ...عشقتو نخواستم ...خودم عشق دارم ...همسرم رو از زمانی که این دعوا بینمون صورت گرفت ترجیح می دم به تو ...تازه به قدر ومنزلتش پی بردم ..دوسش دارم ..بهش هم وابسته شدم ...می چسبم به زندگی خودم واز عشق کذایی تو دست می کشم ..خوشحالم که می ری ازدواج میک نی ..ولی قبول کن که من باید تموم کنم ...سال خوبی داشته باشی ....بای تا همیشه(خدایا خودتم کمکم کن) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/12/26ساعت 12:44 بعد از ظهر توسط **samiraaaaaa** |
|
|
به نام خدا قرار شده چند روزی به خودم وفرزاد مهلت فکر کردن بدم ...از اون شبی که فرزاد ادعا کرد که نمیخ واد با من زندگی کنه هر روز احساس بدتری داشتم ...اولش فکر می کردم جدایی به نفعمه ..ولی بعد وقتی می دیدم که خیلی ها منتظر چنین فرصتی هستند برا اینکه نابودی من رو ببینن مرتب دپ می شدم ...روحیم باز بهم ریخته بود ...پریشب که خیلی شب بدی بود برام ...گیر داده بودم به شهریار که تو هم نامردی وادم نیستی و....اون اصلا اس هام رو جواب نمی داد ...چند روز پیش هم که تازه مشکلاتم با فرزاد شروع شده بود حس می کردم شهریار مقصره ..نمیخ واستم قبول کنم که اون نقش خاصی تو این مساله واین تحقیرشدنای الکی من نداره ....به همین دلیل مرتب براش اس های بد بد می زدم وتوهین بهش می کردم ....که بهم زنگ زد ودر حالیکه واقعا مشخص بود می خواد گریه کنه با التماس می گفت اخه تو چت شده؟؟؟؟؟؟؟..مگه من چکارت کردم؟؟؟؟؟...تو رو خدا بهم فحش نده ....خسته شده بودم ...نمی دونم چرا ته دلم فکر می کردم دیگران راست می گن که اگه اون رفته بود من الان زندگیم به این جاها کشیده نمی شد ...از وان طرف وقتی ناراحتی های شهریار رو دیدم در مواجهه با رفتارهای بد خودم بهش قول دادم که دیگه تکرار نکنم ...اما بازبعد اینکه فرزاد این حرفا رو زد تکرار می کردم ...بهش اس می زدم تو هم نامردی ..ادم نیستی ...تو الکی می گی دوسم داری و...همه ی حرفات الکیه ...اما اون جواب اس هام رو نمی داد ..خودم می دونستم برا اینکه دعوامون نشه اون چیزی نمی گه ..هرروز که می گذشت انگار چند سال برا من گذشته ..از فرزاد متنفرتر می شدم ..حس می کردم اون از اولشم من رو برا خاطر خودم نمیخ واست .......حس می کردم ملعبش بودم در تمام این مدت واون برام فیلم بازی می کردش ....پریشب حالم از همیشه بدتر بود ...یه کم بازهرا اس بازی کردم واز اون طرف با شهریار .....نمی دونم چیا بهش می زدم ..ولی هر چی بود هیچ خوب نبود ..بارها بهم گفته بود تو با این رفتارات انگار یهویی اب سرد روی من خالی میک نی ...پریشب بیدار بودم تا نزدیکای ساعت 3 ....خیلی خیلی گریه کردم ...به بن بست رسیده بودم ...همه چیز برام تموم شده بود ..وقتی که گریه هام رو کردم واحساس می کردم خالی خالی شدم ...باز فکرم مشغول بود ....نمی دونم سر چی به این نتیجه رسیدم که اگه قراره بحثی با فرزاد داشته باشم بهتره خیلی مودبانه باشه ..اگه قراره از همدیگه جدا بشیم در کمال ارامش این کار رو بکنیم ...به خودم قول دادم که اگه اون باز کوچکترین حرفی زد که با طبع من سازگار نبود هیچ برخوردی نکنم وسعی کنم که ارامش خودم رو حفظ کنم ...حس می کردم من واون بالاخره دختر عمو وپسر عمو هستیم ...حتی اگه بعد جدایی هر کدومممون یه طرف دنیا باشیم ..باز بعد چند سال مسلما چشممون توی چشم هم می افته ..اون موقع باید جوری باشه که با نفرت بهم نگاه نکنیم ...خیلی وقت بود تصمیم به سکوت گرفته بودم ...خوشحال بودم که توی این ماجرا واقعا تونسته بودم تا جد زیادی سکوت کنم وبهش توهین نکنم ...لااقل من می تونستم اگه قرار به زدن حرفی باشه اون رو مودبانه توبیخ کنم وبهش گوشزد کنم که برخوردش با من چقدر زننده بوده ...این حرفاخیلی ارومم می کرد ..ولی از اون طرف خدا رو صدا می زدم که زودتر تکلیف من رو مشخص کنه واگه قراره جدا بشیم زودتر از هم دیگه جدا بشیم ..چون من طاقت بلاتکلیفی رو نداشتم ....وباز حرفا ورفتارای زشت فرزاد تکرار می شد واون روحیه ای که قرار بود به سمت ارامش سوق پیدا کنه باز متزلزل می شد ....تصمیم گرفتم با فرزاد تماس بگیرم ..طبق معمول عجولانه برخورد کردم وساعت 2 شب باهاش تماس گرفتم ..اما همون زنگ اول گوشیش رو ریجکت کرد ...مطمئن شدم که خواب نیست ..از اون طرف باز حس کردم چقدر من کوچیک شدم که باهاش تماس گرفتم ..حالا اون فکر می کنه نیمه شبی برا پاچه خواری باهاش تماس گرفتم ...براش اس زدم که می دونستم بیداری ...منم حالم خوب نیست ..میخ وام فقط زودتر تکلیفم مشخص بشه ..کی برا طلاق اقدام میک نی ؟من تماس نگرفتم برا التماس .....خبری ازش نشد ...ساعت 6 بود که نماز صبحم رو برا اولین بار به اراده ی خودم وبا میل خودم خوندم وخوابیدم ....پلکم داشت سنگین می شد که گوشیم زنگ خورد ...وقتی شماره ی فرزاد رو روی کادیلاک دیدم ناخوداگاه دچار استرس شدید شدم ...وباز تپش قلب پیدا کردم ...فکر کنم مرتبه ی سومی که زنگ زد بالاخره جواب دادم ....نمی دونم چرا حالم خراب شده بود ..اونقدر که از صدام مشخص بود ...بعد سلام گفت:امروز عصری یه جایی قرار بذار ..حرفامون رو با هم بزنیم ...گفتم من حرفی باهات ندارم ..فقط می خوام تکلیفم رو زودتر مشخص کنی ..این لطف رو در حق من بکن ...گفت خب منم میخوام تکلیفت رو مشخص کنم ....گفتم خب این که حرف زدن نداره ...هر موقع رفتی تقاضای طلاق دادی ...اون موقع توی دادگاه حرفامون رو با هم می زنیم ...گفت یعنی تا این حد فکرت پیشرفت کرده؟؟؟...خودتو الان توی راهروهای دادگاه می بینی؟؟؟؟...گفتم خب چند سال باید صبر کنم که به اون نقطه ای برسم که خودم رو اونجا ببینم؟؟؟...از بس صدام می لرزید ..با خنده می گه حالا چرا صدات می لرزه؟؟؟؟؟>..از خندش دیگه دلم میخ واست گریه کنم ...میخ واستم چند تا حرف بهش بزنم ولی به خودم قول داده بودم که ارامش خودم رو حفظ کنم ....در جریان زندگی مشترکمون خیلی پیش اومده بود من حرفایی می زدم که برا اون قابل هضم نبود ومرتب می گفت از تو بعیده ..تو این طوری نبودی ..یا مامانم بهم گیر می داد که از وقتی رفتی اصفهان خیلی بی تربیت شدی ...نمی خواستم باز گزک بدم دستشون ...مخصوصا اون فکرایی که راجع به بی احترامی نسبت به فرزاد کرده بودم برام مهمتر بود ....فکر می کردم برا فاصله گرفتن از فرزاد واصفهان وشهریار و...اولین کاری که باید بکنم اینه که بشم یه ادمی مثل 4 سال پیشم ...یادمه اون اوایل اشناییم با شهریار که حتی وب هم زده بودم ..وقتی درذ جریان صحبت با اون کارمون به دعوا ختم می شد من یه ادم بی دست وپا وواقعا صبوری بودم که همه چیز رو تحمل می کردم وفقط گریه می کردم ..تنها چیزی که از اون روزها واون وب یادمه اینه که اون باهام الکی وبدون هیچ مدرکی مرتب دعواهای سخت وناجور می کرد ومنم گریه می کردم ...هیچی نمی تونستم جواب بدم ..نه فحش های شهریار رو بلد بودم ونه داد کشیدناش رو ....تا اینکه شدم یکی مثل خودش ...اونروزا بهم می گفت ترو خدا سمیرا داد بزن من داد زدنتو ببینم ...اما واقعا تو خون من حتی داد زدن هم نبود ...ولی بعد چی؟؟؟؟؟>..وقتی که تونستم رودرروش با توجه به وان سبک خودش که ازش یاد گرفته بودم بایستم خیلی مهربونتر شد ...نمی دونم چرا حس می کردم با مردا باید این طور رفتار کرد ..تو زندگیمم اگه شرایطش مهیا می شد به فرزاد چرند خیلی می گفتم ...ولی اون این طوری نبود ...فقط می گفت در شان تو نیست ..تو این طوری نبودی ...کم کم تونستم یه کوچولو از اون رفتارا فاصله بگیرم .....تا اینکه بالاخره تصمیم گرفتم باز سکوت کنم وهر چی می شه اهانت نکنم ....من به همه ی اینا فکر کرده بودم ...ولی رفتارای فرزاد خیلی ازارم می داد ....باز شدم به قول ساناز خاتون گریه کن...که فقط برا کم کردن تنش هاش گریه می کنه ...دیروز هم همین طور شد ...فورا تماسم رو باهاش قطع کردم ...بعد هم که اومدم توی وبم که یه کم بنویسم واروم بشم ...میخ واستم هر چی تو دلمه رو بنویسم ...یه کم درددل کنم با خودم ..ولی بنا به دلایلی پشیمون شدم ...به شدت حالم گرفته تر شد ..همیشه سعی کردم ایم محیط مجازی رو جدی نگیرم ..ولی تا حدودی نتونستم ...بعضی وقتا بدون اینکه بخوام جدی می شه وباز یه کوله باز ناراحتی روی بقیه ی ناراحتی هام می ذاره ....بگذریم ..بعد اون زهرا ازم خواست که برم مسنجر ...یه مدتی منتظرش بودم ولی خبری ازش نشد ..ساعت نزدیکای 9 بود که فرزاد تماس گرفت باز باهام ..گفت گریه هات تموم شد؟؟؟؟؟گفتم گریه نمی کردم..گفت سمیرا باید با هم حرف بزنیم ...یه موقعی که مامانت نباشه ..امروز عصر موقعیت خوبیه ...گفتم چه حرفیه که نباید مامانم باشه؟؟؟؟>..گفت بذار بیام حرفامون رو می زنیم ..خودت می فهمی ...از بس جدی حرف می زد باز ترسیدم نکنه میخ واد بیاد وتوبیخم کنه وباز حرفایی رو که تو این مسافرت کوفتی به زبون اورده باز به زبون بیاره ....گفتم هر حرفی داری در حضور مامانم بزن ..من باور کن تحمل شنیدن هیچ حرفی رو ندارم ..اگه می بینی دارم باهات ملایمت می کنم بخاطر ترس از جدایی ونرم کردن دل تو نیتس ..فقط میخ وام با بی حرمتی از هم جدا نشیم ...می خوام در نهایت احترام باشه ...گفت خب پس بذار بیام باهات حرف بزنم ...مامانت عصر سرکاره درسته؟؟؟...گفتم اره ..گفت خب پس می تونم بیام دیگه؟؟...گفتم باشه ..قرار شد ساعت 4 بیاد خونمون ......بعد اون من به زهرا اس زدم که حالم خوب نیست ..نمی تونم مسنجر بمونم ...اگه اومدی بهم خبر بده ...وبازر گیر دادم به شهریار ...برا چند تا از دوستام که قضیه رو تعریف کرده بودم روی شوخی وجدی یه حرفایی بهم می زدن که حالم رو بهم می زد ..در رابطه با همون موضوع اس زدم به شهریار وگفتم اره بچه ها این رو می گن...تو نامردی ..وکلی گریه می کردم واسه ی خودم ...دیروز کوچکترین تلنگری کافی بود که من رو به سر حد انفجار روحی برسونه ..ولی باز کنترل می کردم ...خیلی تحت فشار بودم ..از اینکه فرزاد چی میخ واد بگه؟؟؟...اخه چیه که میخ واد کسی نباشه؟؟؟>..لحنش هم که زیاد جالب نبود ...خیلی عادی صحبت می کرد ..می ترسیدم اگه بیاد این جا ومن رو باز تحقیر کنه چی می شه ....از بس با اعصاب در هم به شهریار باز اس های ضایع کن زدم زنگ زد به گوشیم وشروع کرد گله کنه ..که اخه من چه نامردی ای به تو کردم؟؟؟؟؟؟من چکار تو کردم؟؟؟؟...بهم بگو من چکارت کردم؟...چیزی نداشتم که بگم ..گفت سمیرا حرفات داغونم می کنه ..تو نمی دونی من چقدر ناراحتم ..از اون طرف ناراحتی وحرفای تو ناراحتم میک نه ..از اون طرف پام درد میک نه ...خیلی اذیتم کرده ...اونقدر بی خیال بودم که هیچی جوابشو ندادم ...اونم خدافظی کرد وقطع کرد ...ومن باز اس هام شروع شد ...نمی دونم چیا براش اس زدم ...چون قبلش خیلی از اس هام رو دیلیت کرده بودم ...حتی اس های اون رو ...خلاصه تا ظهر که زهرا گفت برم مسنجر ..یه کم که باهاش چت کردم خودمم احساس ارامش می کردم ...هر چند دلیلی واسه این ارامش نبود ...متوجه ی برخوردای زشتم با شهریار می شدم ...پاک قاطی بودم دیروز ...اس زدم وازش معذرتخواهی کردم وگفتم من اصلا حالم دست خودم نیست ..خیلی تحت فشارم ..من دیوونه رو ببخش ....که بلافاصله باهام تماس گرفت ...گفت :چته؟یه موقع جک می فرستی ..یه موقع توهین می کنی ..یه موقع معذرتخواهی می کنی .؟حالت خوبه؟؟؟>..خندم گرفته بود ..گفت کوفت ..دیوونه ...خلاصه گفت اخه تو چته؟؟؟؟؟؟چرا این طوری می کنی؟براش تقریبا ماجرا رو گفتم ...با اینکه خودش تقریبا می دونست ولی گفتم که اون قراره امروز عصری بیاد خونمون ...نمی دونم چی می خواد بگه ..شاید باز می خواد من رو اذیت کنه با حرفاش وبگه من به فلان دلیل میخ وام ازت جدا بشم و...گفت سمیرا مگه بازیه ...مطمئن باش اون ازت جدا نمی شه ...اون بهتر از تو پیدا نمیک نه ...گفت اخه سمیرا چرا میخ وای طلاق بگیری؟...گفتم اون میخ واد ..اون قصد داره طلاقم بده /.....گفت اون چنین کاری نمیک نه ..مطمئن باش ...گفت برو بشین باهاش حرف بزن ...اخه مگه تو از زندگیت چی میخ وای ؟...بعد هم گفت اخه من چکار کنم سمیرا ...خاک بر سر من کنن ...اگه عرضه داشتم تو الان مال من بودی و...اگه اینا رو بگم باز می گی تو دوستم نداری ومیخ وای من رو از سر خودت وابکنی ..اگه نگم می گی زندگیمو بهم ریختی ..بیا یه کم منطقی باش ..بخدا تو لیاقت این زندگی رو داری ..برو یه کاغذ بذار جلوت وببین از زندگیت چی میخ وای ..خوبی های فرزاد رو یه طرف بنویس ..بدی هاش رو هم یه طرف دیگه بنویس ...ببین خوبیهاش بیشتر از بدی هاشه ...ما بخدا نمی تونیم خودمون رو گول بزنیم ...تو هم که می گی اگه حتی جدا بشم از فرزاد با تو ازدواج نمیک نم ..بخدا سمیرا ازدواج ما کلا نمی شه ..فاصله ی طبقاتی بین ما خیلیییییییییی زیاده ..گفتم خاک بر سرت با این طرز فکرت ...من فقط به تو اعتماد ندارم که می گم بعد جدایی با فرزاد نمی تونم باهات زندگی کنم ..دیدم عصبانی شد وشروع کرد به خودش توهین کنه که اره من یه ادم فلان فلانم .....تو هیچ وقت من رو نشناختی ...هر جوری بود جورو برگردوندم ..که البته خودشم به عوض شدن این جو کمک کرد ..وبعد شروع کرد که از فرزاد دفاع کنه که خب اونم تا حدودی حق داره و...اون می گفت زندگیت رو خراب نکن ..وبا اطمینان می گفت فرزاد طلاقت نمی ده ...بعد قطع تماسم باهاش خیلی اروم شدم ...تا اینکه عصری فرزاد اومدش وطبق پیشگویی های شهریار اومده بود با زبان بی زبانی پاچه خواری ...گفت نمی خواستم جلوی مامانت حرفی بزنم چون می دونم مامانت قبول نمیک نه ..من همه ی حرفاش رو بروش اوردم ....گفت این جدایی واین ناراحتی ها باعث شده که بیشتر فکر کنه ..بعد ازم بخاطر اخلاق غیر منطقیش معذرتخواهی کرد وگفت تو قبول کن که منو بخشیدی ..منم میام جلوی پدر ومادر خودت وخودم اعتراف میک نم به اشتباهم وقول شرف می دم که دیگه تکرارش نکنم ...نمیخ واستم زود تسلیم بشم ..گفتم باید فکر کنم ...تو هم بیشتر فکر کن ...گفتم تو برو اصفهان ..من این جا هستم ..بعد بهت خبرش رو می دم ..گفت دلم ارامش نداره ..نمی تونم برم وقتی نمی دونم خبرشو کی بهم می دی ...خلاصه قول دادم یک هفته ای بهش خبرش رو بدم ...دیگه به بقیه ی حرفاش کاری ندارم ....ولی هنوز مامانم خبر نداره که من با فرزاد صحبت کردم ....الان هم مامانم منتظر یه فرصته که بریم وسایلم رو از اصفهان بردارم ...نمی دونم چطوری بهش بگم وعکس العملش چیه ..ترجیح می دم راجع به این موضوع اول بابابام صحبت کنم ..من میخ وام برم سر زندگیم...این چند روزه خیلی اذیت شدم ....شهریار هم گفته که روابطمون با هم کمتر بشه ودر حد یه احوالپرسی باشه ..اونم در حد محدود ..من راضیم ..این چند روز به این نتیجه رسیدم زندگیم رو دوست دارم ..ولی حتی اگه فرزاد نمیخ واست منم غرورم رو برا حفظین زندگی زیر پا نمی ذاشتم ..چه بهتر که اون برگشت منت کشی .. ____________________________________ راجع به بچهایی که میان وب من رو می خونن ودر مورد پستم راجع به این دختر افغانیه اعتراض کردن باید بگم :..من واقعا ایشون رو خیلی تحمل کردم ..خیلی زیاددددددددددد...مزاحمتهایی که بصورت کامنت وبا اسم خودش تو وب من می گذاشت وکل اعضای بدنش رو با کثافتهای درونیش حواله ی من می کرد ...این مر بوط به این چند روزه نبود ..دیگه من کامنتاش رو حذف می کردم ..مخصوصا وقتی چشمم به اسمش میخ ورد ...پریشب حالم خراب بود ..اومدم داخل نت ..طبق معمول کامنت گذاشته بود که تو بابات بهت تجاوز می کنه ومادرت فلانه و..وداداشت فلانه وخلاصه هزار تا ننگ وهرزگی ..تنها کاری که تونستم بکنم برم داخل وبش وبراش نوشتم لطف کن کامنت من رو تایید کن که همه بفهمن تو چه حیوونی هستی ...خیلی پست وبی شعوری ..فقط همین ...دیروز صبح به شدت حالم خراب بود ..رفتم دیدم 4 تا کامنت برا من گذاشته ومن رو به هزار اسم خطاب کرده ونوشته بیا از فلان جای من بخور وحرفای رکیک دیگه که واقعا برازندشه ...حالا بعضیا نمی دونم شایدم یه نفره ولی با اسامی مختلف(اخه ادرس که ندارن ..بی در وپیکرن..شاید خودشه)میان کامنت می ذارن که تو بی شعوری که به هویت ایشون توهین کردی ...نمی دونم این همه شعور از این همه ادم بلند می شه ودنیای ما این طوریه؟؟؟؟؟؟؟>..من نیازی نمی بینم به وب این خانم افغانی مراجعه کنم وخودم رو خفه کنم ....به من مربوط نیست کی مزاحمش می شه ..ولی جالبه که اون اوایل هر کی مزاحمش میشد اسم مزاحمش رو عوض می کرد وبه اسم من تغییر می داد ..بعد هم انچه فحاشی بود تو وب من انجام می داد ....ادم تا یه حد توانایی داره ...کثیفترین موجودی که توی این محیط مجازی باهاش روبرو شدم این حیوان صفته افغانیه ...چیزی ندارم بهش بگم ..انچه که در خور خودش وخانوادشه تحویل خانواده ی من می ده ....زیاد مساله ی مبهمی نبود که بعضی ها شورش رو در اوردن ...متاسفانه من از این به بعد کامنتایی رو که ادرس نداره نه میخ ونم ونه تایید می کنم ... راجع به خانمی که ادا کرده وب من دروغه باید بگم :تو اختیار داری هر جوری دوست داری فکر کنی ...ولی اگر دروغه چرا به خودت زحمت می دی ومرتب وب من رو دنبال می کنی؟؟؟؟؟...من به کسی اثبات نمی کنم که راست می نویسم مسائل زندگیم رو یا دروغ ..بارها هم گفتم ..نمی دونم کجای زندگی من ابهام برانگیزه که برا بعضی ها قابل هضم نیست...به هر حال هر کسی که وارد وب من می شه ومیل داره دنبال کنه مطالب من رو می تونه ازشون برداشت ازاد داشته باشه ..می تونید تصور کنید رمانه واگه دلتون خواست ادامه بدید ..می تونین بپذیرین که اینا زندگی واقعیه وادامش بدید یاندید ..بهرحال هر برداشت شخصی ای که دارید برا خودتون محترمه ...لطف کنید به من یاداوری نکنید ...نظرتون در این مورد به خودتون مربوطه ...منم کار خودم رو میک نم ........در این مورد بحثی ندارم ...یعنی به این نتیجه رسیدم این جا اونقدر ارزش نداره که من بخوام چیزی رو به اثبات برسونم وبرداشت شخصی هر کسی نه به نفعه منه ونه به ضرر من
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/12/21ساعت 2:12 بعد از ظهر توسط **samiraaaaaa** |
|
|
استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند: پنجاه گرم , صد گرم و ... استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمیدانم دقیقاً وزنش چقدر است. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد. شاگردان گفتند: هیچ اتفاقى نمیافتد. استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقى میافتد؟ یکى از شاگردان گفت: دستتان کمکم درد میگیرد. استاد: حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟ شاگرد دیگرى جسارتاً گفت: دستتان بیحس میشود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج میشوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.
استاد گفت: خیلى خوب است. ولى آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟ شاگردان جواب دادند: نه پس چه چیز باعث درد و فشار روى عضلات میشود؟ من چه باید بکنم؟ شاگردان گیج شدند: یکى از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید. استاد گفت: دقیقاً. مشکلات زندگى هم مثل همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهنتان نگه دارید، اشکالى ندارد. اگر مدت طولانیترى به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد. اگر بیشتر از آن نگهشان دارید، فلجتان میکنند و دیگر قادر به انجام کارى نخواهید بود. فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهمتر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمیگیرید، هر روز صبح سرحال و قوى بیدار میشوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشى که برایتان پیش میآید، برآیید! دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذار. زندگى همین است! ـــــــــــــــــــــــ حکایت جالبی بود ...درست در بدترین لحظات زندگیم ...دیشب خیلی برام کارساز بود ....امروز کلی کار دارم ..بر می گردم ...احساس قدرت وتوانایی بیشتری در مواجهه با مشکلاتم می کنم ...باید منطقی تر بود ...نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/12/20ساعت 11:36 قبل از ظهر توسط **samiraaaaaa** |
|
|
مدتهاست نمی تونم زیاد به نت سر بزنم ...امروز سعی می کنم هر چی اتفاق افتاد رو به صورت خلاصه بنویسم :نمی دونم به نتیجه ای می رسم یا نه ..هر چند زیاد مهم نیست همیشه با وجود تمام مشکلاتی که بین من وفرزاد بود اما ته قلبم خودم رو مقصر می دونستم واحساس می کردم اون خیلی خوبه که می تونه من رو تحمل کنه ...وهمه ی عشقش رو نثار من کنه ...هیچ وقت اون روی سگش رو برای من به نمایش نگذاشته بود ...وقتی که سفرمون به دوبی اوکی شد .....قرار بود که توی هتل ....اتاق رزرو کنه ...مثل همیشه ...اما این دفعه یکی از دوستانش که البته اصالتا هندی هستش والبته از همکارهاش هستش اونجا با اصرار تاکید کرد که حتما برای اقامت بریم خونش .....این دوستش که اسمش زهیر هستش چندین مرتبه به ایران اومده ولی من هیچ وقت باهاش روبرو نشده بودم ...در همون بدو ورودمون وقتی که رفتیم خونش با یه فارسی غلیظ وباحالی رو به فرزاد گفتش ...تو اون سفر قبلیت بهت گفتم که تو با این موقعیت می تونی 100 تا زن بگیری ....گفتی زن خودم برام کافیه ...حالا می فهمم چرا....هم خ واب ت خوب بوده ..که شادابتر از گذشتت شدی ...من از این حرفش خندم گرفت ..اما فرزاد طبق معمول به یه لبخند اکتفا کرد ...اون اقا هم که قهقهه می زد ...البته اینم بگم که ایشون یه دختر تقریبا همسن من داشتن به نام ایات که واقعا شبیه هندی ها بودش ..البته مادرش اصالتا عرب بود ...به هر حال ما وقتی برا استراحت رجوع کردیم به طبقه ی بالا برای استراحت ...فرزاد ناراحت بود ...بعد ازم خیلی مودبانه خواست دیگه هیچ وقت در برخورد با دوستش حتی لبخند هم نزنم ...اکثر عربای دوبی فارسی رو دست وپا شکسته بلد بودن ...فرزاد می گفت از بس ایرانی اونجا زیاده ..اون افرادی که مجبورن در مواجهه با کارهاشون با ایرانیا سر وکله بزنن فارسی رو تقریبا می دونن ....خلاصه گذشت تا اینکه دو روز بعدش رفتیم سیتی سنتر برا خرید .....توی یکی از مغازه ها لباسای"" زیر** ست خیلی خوشگلی چشم من رو گرفت ..به فرزاد اشاره کردم که بریم داخل ...اونهم قبول کرد ....که خبر مرگش کاش قبول نکرده بود ..اونجا یه پسره بودش پاکستانی به نظرم ..که فارسی هم نمی دونست ....وقتی من یه ست از اون لباس ها رو پسندیدم وبرداشتم ..داشتم از فرزاد نظر میخ واستم که پسره یه چیزی گفتش که من نفهمیدم ..دیدم فرزاد هم داره با عصبانیت جواب می ده ..خلاصه ازم خواست که بیخیال بشم وبریم بیرون ...هر چی ازش سوال کردم خب چی شد؟...چیزی نگفت وبا عصبانیت گفت این قدر حرف نزن ...گفتم مگه من چکار کردم؟دیدم صداش رو بردبالاتر ..گفت ساکت شو لطفا...منم دیگه چیزی نگفتم ...زن عموم (مامان فرزاد)که عادتشه هر دفعه یه لیست از لوازم ارایشی وعطر وادکلن مصرفیش می ده به فرزاد تا اون براش تهیه کنه ،این بار هم یه لیست برا فرزاد گرفته بود ...فرزاد گفت بریم خریدای مامانم رو انجام بدیم ...ولی من اونقدراز دستش ناراحت بودم که لجبازیم گل کرد ..گفتم من داخل نمیام ..تو برو خریدهات رو بکن وبرگرد ..من همین جا یه گشتی می زنم وبر می گردم ..که با تندی برگشت بهم گفت تو غلط می کنی ...هاج وواج نگاش می کردم ...من کاری نکرده بودم که اون بیشعور این طوری با من رفتار می کرد ..بعد هم دست من رو محکم گرفت ..منو برد داخل مغازه ...فرزاد حالا اونجا برا خرید ادکلن از من نظر می گرفت ..به نظر تو بوش چطوره ...چه طعمیه؟....برا مامانت چی بخریم ....چی استفاده می کنه؟گفتم مامان من چیزی نمیخ واد ...هر چی میخ وای برا مامانت بگیر بیا بریم ....باز اون اقای فروشنده برگشته با یه فارسی افتضاحی می پرسه این خانم ایرانیه؟...فرزاد گفت بله تقریبا چطور؟....شروع کرد چپ وراست سوزنش گیر کنه احسنت ..احسنت...دیگه فرزاد با اکراه خریداش رو کرد واومدیم بیرون ...خریدامون زیاد طول نکشید ..حالا دست من رو محکم گرفته بود ..انگار که من می خوام در برم ...خریدای دیگمون رو هم از جمله لباس و...انجام دادیم وبا وجود اینکه قرار بود برا گردش به اماکن دیگه هم سر بزنیم ولی فرزاد ترجیح داد بیایم خونه ......باهامم زیاد صحبت نمی کرد فرزاد ......اونجا یه غلطی کردم طبق معمول پسره این اقای صاحبخونه که 25 سالش بود دستش رو دراز کرد سمت من برا دست دادن ..که خب من دستش رو رد نکردم ....خب چیز خاصی نبود ...چیزی که توی خانواده ی ما متداوله ..ولی بعد همین مساله یه مصیبت برا من شد ..که اره پسره دستت رو گرفته داره توی دستش ""*مالش" می ده دستت رو ...تو هم عین خیالت نیست ....اصلا تو حق نداشتی دست بدی ..حق نداشتی فلان لباس رو بپوشی ...حق نداری دیگه بدنت رو بندازی داخل لباسای فلان فلان ...مگه تو مال من نیستی؟؟؟؟؟؟...چرا همه باید تو رو ببینن ....چرا توباید جوری باشی که هر جا می ریم یه حرفی بزنن ...خلاصه اون شب چیزی بهش نگفتم ..اونم بعد اینکه حرفاش تموم شد دیگه با من حرفی نزد ...انقدر دلم گرفته بود که میخ واستم زودتر برگردم ایران ...دلم برا شهریار هم تنگ شده بود ...اس ام اس بارونش کردم .....اونم قبلش اس زده بود که تو رفتی من رو فراموش کردی ...دیگه سراغ من رو نگیر ...نمی دونم یه چنین چیزی ....واقعا احساس تنهایی می کردم ...گردش هامون با بدبینی های فرزاد واقعا تلخ بود ...یه روز که باهم رفته بودیم کنار ساحل ،باز اونجا بهانه گیری هاش شروع شد ...خب هوا اونجا گرم بود ..بخاطر اینکه اون کمتر بهانه گیری کنه من بلوز وشلوار کرده بودم ...گیر داده بود ببین چطوری نگات میک نن ...کل ::بدنتو:: انداختی تو شلوار "..فلان جات پیدائه ..لباست مشکل داره ..یقت بازه ...وهزار تا عیب دیگه ..دیگه کفر من رو در اورده بود ..برگشتم بهش گفتم چه خبرته؟؟؟؟...من الان بخاطر تو حفظ حجاب میک نم ..باز تو بهانه می گیری ...یادته 2 سال پیش رفته بودیم ترکیه ..مامانت وضعیت حجابش چطوری بود ...بابای من به مامانم اصلا گیر نمی ده در حالیکه تو خودت می بینی که من چقدر مراعات می کنم ولی اونا چی؟...توی همین ایران رو فراموش کردی؟؟؟؟؟......من اون موقع اونجا چطوری بودم؟؟؟؟؟...اصلا همین روسری هم که الان می ندازم اونجا(ترکیه) نمی نداختم ..تو چرا این جوری میک نی؟؟؟؟؟از تو که بزرگ شده ی یه کشور دیگه ای چنینی انتظاری نمی شه داشت ...اگه از یه خانواده ی متعصب بودی مشکلی نداشتم ..می گفتم فرهنگ هامون به هم نمیخ وره ..اما شما که فشن تر از ماهایین ..چت شده؟؟؟؟؟...عقده ی چی رو داری؟چرا بهانه می گیری؟...با طعنه بر گشته بهم می گه عزیزم من اگه یه زن داشتم که کسی نگاه چپ بهش نمی انداخت اصلا بهش می گفتم لخت بیاد همرام بیرون ....ولی تو خودتم مشکل داری ...دوست داری همه نگات کنن وراجع بهت نظر بدن ..گفتم خیلی احمقی ..خاک بر سرت کنن ...بعد هم گریم گرفت که پاشدیم واومدیم ...بین راه هم که اصلا با هم صحبتی نمی کردیم ..منم باز شروع کردم به اس ام اس بازی ...بعد هم که رسیدیم خونه گیر داد تو اگه مشکلی نداشتی گوشیت رو رمز دار نمی کردی ..تو اصلا به کی اس می زنی ؟....واز اون موقع شروع کرد بگه اره من نسبت به تو شک دارم ..سر از کارات در میارم ..صبر کن برسیم ایران ..بالاخره می فهمم تو چکار می کنی ....با کی تماس می گیری ...به کی اس می زنی ...اون موقع به شدت هول کرده بودم ...ترسیدم نکنه از جریان من وشهریار با خبر شده وفهمیده که من هنوز با شهریار تلی صحبت می کنم؟از پرینت تلفن می ترسیدم که بارهاتوی دبی بهم گوشزدش رو کرده بود ....خلاصه از اون موقع احساس بدبختی می کردم ..شبا خوابم نمی برد ...دلم میخ واست ازش جدا بخوابم که قبول نمی کرد ...یه شب کلی گریه کردم ..گفتم اخه تو چرا با من این طوری میک نی؟چت شده؟مگه من چکارت کردم؟؟؟؟؟؟؟.....روشو ازم برگردوند وگفت بگیر بخواب ..همه چیز معلوم می شه ...مثل یه سگ وحشی شده بود ...حالم از خودم بهم میخ ورد ....یه روز هم که رفتیم ابوظبی ...برا کارهای فرزاد که اونجا هم یه درد سر تازه داشتیم ..واقعا این عربا چه حیوونایی هستن ...ازشون بدم اومده ....هر چی به دهنشون میاد به راحتی به زبون میارن ...به من چه که همکاراش در مورد من به فرزاد چی گفتن؟؟؟؟...مگه تقصیر منه؟؟؟؟؟؟...دیگه حوصله ی ادامه ندارم ...کل سفر ما به همین حرفا واین مسائل واین بدبینی ها گذشت ..حتی موقع بازگشت باز باهام غریبه بود ...تنها کاری که کرد ومن رو دلگرم کرد این بود که یه شب قبل برگشتمون به ایران ..وقتی خوابیده بودیم کنار هم من صورتش رو بوسیدم که باز پشتش رو بهم کرد وخوابید ....احساس می کردم براش حکم یه دستمال مچاله شده رو پیدا کردم ....اما صبح وقتی که بیدار شد از حرکاتش من هم بیدار شدم .....اما خودم رو بخواب زدم ..که متوجه شدم اونم به هوای اینکه من خوابم صورت من رو بوسید ....اون موقع فکر کردم می تونم به راهش بیارم ..ولی روزش هر کاری کردم باز سر سنگین بود باهام ...همش فکر می کردم اگه دوستم نداره چه لزومی داشت که منو ببوسه؟؟؟؟؟؟؟...ولی واقعا مثل سنگ شده بود ....وقتی به ایران برگشتیم هنوز سردی خودش رو حفظ کرده بود ...بعد هم که مشکلمون حل نشد ..فکر میکردم در تمام این مدت اون فکرش روی شهریاره وبرا همین بهانه گیری های الکیش شروع شده ..بهم گفته بود اگه بفهمه من با کس دیگه ای ارتباط دارم (که فکر می کردم منظورش شهریاره)این بار کوتاه نمیام ..منم از اونجا که خیلی ها رو می دونستم که منتظر چنین موقعیتی هستند که خرد شدن من رو ببینن روزای بدی رو این چند روزه گذروندم ...خدا خدا می کردم که نفهمه من با شهریار صحبت می کنم ....در حالیکه تماس هام هم واقعا باهاش خیلی کاهش یافته بود .......تا اینکه برا بردن سوغات 4 روز پیش (یعنی یکروز بعد برگشتمون از دبی)اومدیم تهران ...اونجا مامانم متوجه ی تغییر رفتار فرزاد شد ..هر چی خواستم یه جوری جلوه بدم که چیزری نیست ..مامان من قانع نمی شد ..فرزاد هم که مثل اینکه از خداش بود که با مامان من حرف بزنه ..مخصوصا با رفتاراش نشون می داد ...مثلا خودش تنهایی رفتش خونه ی مامانش ویک شب رو اونجا گذروند ...که خیلی بهم برخورد ....مامانم سریع با فرزاد تماس گرفت وگفت میخ وام باهات حرف بزنم ...فرزاد گفت من مشکلی نمی بینم ....الان راه می افتم ...که مامانم گفتش ترجیح می دم موقعی باشه که یاسر(بابای من)باشه..چون اون شب بابام بیمارستان عمل داشت بخاطر همین خونه نبودش ...خلاصه افتاد به دو شب پیش که فرزاد با یه قیافه ی حق به جانبی اومدبرا ابراز ناراحتیش ..منم از ترس داشتم می مردم ..فکر کردم الان پای شهریار وسط کشیده می شه ..تا وقتی که حرفاش تموم بشه هزار بار مردم وزنده شدم ..ته حرفاش این بود که نمیت ونم با زنی که همه بهش نظر دارن زندگی کنم ..من زن گرفتم برای خودم ..نه برای مردم ...مامانم گفت چشمات اونروز نمی دید میخ وای با کی وصلت کنی؟اون هم شروع کرد بگه چرا ..ولی انتظار داشتم همسرم بیشتر مراعات کنه ....ولی اون بیشتر به فکر خودشه وابراز خودش ...این قدر ناراحت شدم که روبهش گفتم تو خیلی بی انصافی ..من به خاطر تو اونجا حتی مانتو هم پوشیدم که تو بهانه هات کمتر بشه ..که مامانم واقعا تعجب کرده بود ...خلاصه بعد هم بحث کشیده شد به جاهای باریک ..اونقدر دیگه بهانه نداشت دستش که رو به مامان وبابام می گه از وقتی که ازدواج کردیم اون حتی به نیازهای ج س م ی من هم بی توجهه...از حرفش اونم جلوی بابام واقعا خجالت کشیدم وازش بی نهایت متنفر شدم ...مامانم هم برگشت بهش گفت این حرفی که تو می زنی یه کم غیر منطقیه ...تو باید توجه داشته باشی خانما بعضی مواقع درگیر شرایط خاصی می شن که نمی تونن اون طور که باید نیازهای ج س م ی شوهرشون رو مرتفع کنن ..ولی این همیشگی نیست ..در عوض اقایون باید سعی کنن همون موقع در صدد رفع نیازهای روحی همسرشون بر بیان ...وکلی از این بحثا ...اصلا روم نمی شد با بابام روبرو بشم ...دلم میخ واست گریه کنم ..مخصوصا وقتی برگشته به مامانم می گه حرف شما غیر منطقیه ..من کاری به شرایط ندارم ..ایشون شرایطشون همیشه این طور ایجاب می کنه که نسبت به من بی** میل** باشن ......من حق ندارم نسبت بهش بدبین باشم ؟..بابام هم دیگه شروع کرد بگه که چطور تو این سفر یادت افتاده که باید بدبینیت رو بروز بدی ..پس چرا این چند ماهه همش تعریف بود که می کردی ...وهیچ گله ای نداشتی ..یهویی یادت اومده چنین مسائلی هم هست؟...می تونستی برا رفع این مشکل به یه دکتر مراجعه کنید ...فرزاد برگشته با کمال وقاحت به بابام می گه خب شما دکتر ...تخصصش رو هم که دارید ...درمانش کنید ...(اونقدر این لحنش کریه بود که برگشتم بهش گفتم خیلی کثافتی)...حتی خجالت می کشیدم گریه کنم ...فقط وقتی که برگشت به بابا مامانم گفت من ازخیر این زندگی گذشتم ..بابام چنان توی صورتش سیلی زد که از شدت این سیلی قلب من اروم گرفت ..مامانم هم برگشت گفت به جهنم ..خلایق هر چه لایق ....سریعتر اقدام کن .....اگه حتی تو هم بخوای من اجازه نمی دم دخترم برگرده باهات زیر یه سقف زندگی کنه .....حالت رو کردی الان دنبال بهانه گیری هستی ...فکر می کردم انسانی ...نه یه بوالهوس که بعد 11 ماه فیلش یاد جای دیگه رو می کنه ...لیاقت نداری ...من ترجیح دادم از جمعشون جدا بشم ....اومدم داخل اتاقم ...دیگه نمی شنیدم چی دارن بهم می گن ...بعد هم که باز شروع کردم اس بزنم به کل لیستم ...همین طوری خودم رو سرگرم کردم تا اینکه مامانم اومد گفت مامان وبابای فرزاد هم تا یکساعت دیگه می رسن ...گفتم من حرفی ندارم ..هر کاری خواستید بکنید ...خوشحال بودم که اسم شهریار وسط کشیده نشده ....واز اینکه درد ومشکل اون یه چیز دیگه بوده ....مامانم اومد پیشم گفت ناراحتی؟؟؟؟گفتم نه ...منم حاضر نیستم باهاش زندگی کنم ...بره بمیره ...فقط از مهریم نمی گذرم ..همش رو ازش می گیرم ...به فرزاد که دیروز گفتم ..گفت من وظیفمه همش رو بهت بدم ....حتی اگه خودت هم نمی گفتی ..گفتم چیزی ازت کم نمی شه ...باید بدی ...ضمنا اینا کمم هست ....تو به ازای هر یک شبی که با من بودی اگه دنیا رو هم به پای من می ریختی بازم کم بود ...حالا ادعاتم می شه ..گله هم می کنی با کمال وقاحت پیش خانوادم ..؟..تو لیاقت نداری با من زندگی کنی ..لیاقت تو یکی از همون دختر سیاه سوخته های **مشنگن** ...که کسی رغبت نکنه بهش نگا کنه ...به قول مامانم تو لیاقت نداری ....با عصبانیت گفت تو خیلی مغروری وتماسش رو قطع کرد ...زن عموم وعموم خیلی سعی کردن جو رو اروم کنند ..ولی مامانم قبول نمی کرد ..من اونجا فقط سکوت کردم ...مامانم گفت پسرت توهین بزرگی کرده ...در حدش نبود ...وتازه مامانم کلی فرزاد رو خرد کرد که حقش بود ..دل منم خنک شد ...زن عموم می گفت بذار خودشون تصمیم بگیرن ..مامانم گفت پسرت زودتر تصمیمش رو گرفته ....سمیرا از فرزاد جدا می شه ..می فرستمش سوئد ....کاری که قبلا باید می کردم .....سمیرا به این خراب شده تعلق نداره ...باید بره جایی که قبلا باید می رفت ...خلاصه مامانم از خودم عصبانی تر بود ....فرزاد خیلی بی شرم شده بود ..حیوون شده بود ...نه توی وجود من ونه توی وجود مامانمه ذلت رو به جون خریدن ..به زندگی با شهریار هم به هیچ عنوان فکر نمی کنم ..بااینکه همیشه دوستش دارم وعاشقشم ..ولی دیگه نمیخ وام این تاریخ از زندگیم باز تکرار بشه ...نمی تونم بهش اعتماد کنم ..در حالیکه خودش می گفت من اگه میخ واستم این کارا رو بکنم 4 سال پیش می کردم ..ولی منی که تو بطن زندگی بودم می دونم زندگی واقعی با اون چیزی که در طول فاصله ها از هم می سازیم وقدیس وقدیسه ی هم می شیم تفاوت داره..من بهیچ عنوان به شهریار برا ازدواج فکر نمی کنم ..به خودش هم گفتم ..من بعد طلاقم برا همیشه این جا رو ترک می کنم ..هر چند ایران رو دوست دارم ولی به قول مامانم جای من این جا نیست ....فرزاد بی انصاف بود چون من از هر نظر تامینش می کردم ...خب بعضی مواقع روحیم خسته بود ..واقعا تواناییش رو نداشتم ..اون کثافت حرفی زد که جلوی بابام خجالت بکشم ...بعد هم ادعاش این بود برا توجیه رفتار زشتش که بابات این مسائل با توجه به شرایط شغلیش براش عادیه ...اما من دخترش بودم ..من هیچ وقت به عنوان یه بیمار به بابام رجوع نمی کردم ..اون کثافت حیوون هیچ حریمی برامون باقی نگذاشت ..ازش متنفرم ...تصمیم جدایی با اون بود ..این همه ادا اصولی که در اورد برا همین بود ..فکر کنم زیر سرش بلند شده ..مهم نیست ....بهیچ وجه غرورم رو زیر پا نمی ذارم به خاطر یه ادم مزخرفی مثل اون ... __________________ قشنگترین اس ام اسی که از شهریار اونجا دریافت کردم وبا وجودش به ارامش می رسیدم: بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست اری بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/12/19ساعت 11:26 قبل از ظهر توسط **samiraaaaaa** |
|
|
لعنت به این زندگی بی سر وته کثیف که نه خوشبختیش مشخصه ونه بدبختیش ..نه زمان گلایه گذاریش ونه زمان شکر گذاریش ....
بالاخره من از فرزاد جدا می شم ...ولی نه بخاطر شهریار ....حرفامون رو زدیم ...همه چیز تموم شد ...در حال حاضر من تهرانم ....گور پدر فرزاد وهر چی که متعلق به فرزاده .....البته اون به من مهریم رو می ده ..ومن طلبم رو ...یه طلب توپ ...که از چشماش بزنه بیرون ....فکر کنم منم مجبور بشم طبق خواسته ی مامانم بعد جدایی از ایران برم ....کاری که باید چند سال پیش می کردم ونکردم......بیخیال ..فعلا حس هیچی نیست ...بین زمین واسمون معلقم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/12/18ساعت 9:13 قبل از ظهر توسط **samiraaaaaa** |
|
|
به نام خدا
تصمیم دارم سکوت کنم...مثل گذشته ..مثل چند سال پیشم ...تصمیم گرفتم صبوری از دست رفتم رو پیدا کنم .....دیگه با هیچ کس نمی جنگم ..بحث نمی کنم ....فقط سکوت .... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/12/12ساعت 10:58 بعد از ظهر توسط **samiraaaaaa** |
|
|
خستم ..اصلا احساس خواب الودگی نمیک نم ....از نظر روحی خستم ...از این جا زیاد خوشم نمیاد ...میخ وام برگردم ...هر جا برم اسمون برام همین رنگه ..بدجوری دلتنگم ...باز دلم برا شهریار تنگ شده ...از همون لحظه ی ورودم به دوبی ...امروز تو اوج ناراحتی وقتی داشتم بهش فکر می کردم برام مسیج زد که می دونستم می ری فراموشم می کنی ...دیگه لازم نیست به من فکر کنی ....بدون اینکه بخوام قلبم لرزید..اون از کجا می دونست من دارم بهش فکر میک نم؟؟؟؟؟.. .......امروز روز عذاب اوری بود برام ....مثل بچه ها دائم بهانه گیری می کردم .....من میخ وام برگردم .....
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/12/09ساعت 3:17 قبل از ظهر توسط **samiraaaaaa** |
|
|
هوس کردم الان که وقت دارم یه کم از ناراحتی وتصمیات این چند روز اخیرم بگم: دو روز پیش با فرزاد دعوام شد ..بخاطرش کلی گریه کردم ...از وقتی که من واون ازدواج کردیم خدا می دونه چه از طرف افراد خانواده ی اون وچه از طرف افراد خانواده ی من چقدر منت سر من گذاشته می شه وبا یکسری حرفا قصد ازار من رو دارن ..مثلا می خوان ثابت کنن که من لیاقت فرزاد رو نداشتم ...با اینکه من از هر نظر از خود اون دخترای فامیل دوطرف وحتی از فرزاد سر ترم .....ولی نمی دونم از دستشون چکار کنم وبر اساس چه انگیزه ای این همه به من متلک می گن ..فرزاد هم که همیشه تمایلش رو برا سکوت ابراز می کنه واز من هم میخ واد سکوت کنم ..نمونش همون دختر خالش پارمیس که مقیم کانادا هستش وکانادا زندگی می کنه ..وبعد از نزدیک دو سال اومده ایران ..وبرا تبریک ازدواجمون همراه با مامان فشنش وخانواده ی ما هفته ی پیش اومده بودن اصفهان ..از بخت بد من که همش هم دنبالمه واز قضا ایشون هم یکی دیگه از خواستگارهای فرزاد خان بودن .....وقبل ازدواج با فرزاد مرتب اصرار می کرده که فرزاد بره کانادا ...که این روزا پر ایرانیه وسروته هر کی رو بگیری از کانادا سر در میاره.....اما فرزاد مخالفت می کنه ..خالش هم خیلی اصرار می کنه که فرزاد وپارمیس با هم ازدواج کنن ..ولی از اونجایی که ایشون عاشق بنده بودن خیر سرشون به این خواستگارای جغور بغورشون همش جواب رد می دن ....خلاصه اون موقعی که این جا بودن فرزاد خب طبق معمول همه ی کارای خونه رو می کرد ...ازاماده کردن صبحانه وغذا بگیر تا ظرف شستن و....که این اخریاش مامانش جور فرزاد رو می کشید وهیچ گله ای هم نمی کرد ...مامان منهم که همش ایول می گفت به تربیت شوهر داریم واز اون طرف به فرزاد که هوای من رو داره من خسته نشم .....(خب به من چه که فرزاد خودش اجازه نمی ده من کار کنم ..منم از خدا میخ وام )...دختر خالش بر گشته می گه بهش این همه بهت گفتم بیا کانادا ...مثل یه مرد اونجا زندگی کن ..ولی متاسفانه از عواقب ایران موندن وزن گرفتن همینه دیگه..کم کم باید کلاه گیس دخترونه بذاری سرت وپسوند اسمت رو از اقا به خانم تغییر بدی ...منم مثل خود پارمیس با همون خنده ی مسخره برگشتم رو به فرزاد گفتم:راست می گه فرزاد ...حیف تو که این جا تباه بشی ...واسه من که این جا شوهر زیاد بود ..ولی تو فدای من شدی ..با این حال من راضی به ترشیدگی بعضیا نبودم ....می رفتی کانادا ..اونجا زن می گرفتی ...مثلا همین پارمیس رو ..دوتاتون می زدید تو فاز صفا ....اینم این قدر عقده ای نمی شد ....اخه این دختر خاله چند ماه از فرزاد کوچکتره و26 سالشه ..یعنی تو 27 ساله....خلاصه با این که ناراحت شد ..ولی به روی خودش نیاورد ورو به فرزاد گفت مثل اینکه این خوشگل خانمت منظور من رو خوب متوجه نشده .....فرزاد هم که کوفتش بشه همش به لبخند اکتفا می کرد وچیزی نمی گفت ...منم گفتم چرا متوجه شدم ..منتها بعضیا خودشون رو می زنن به کوچه علی چپ که مثلا منظور ما خیر بوده ودر لفافه حرف نزدیم ....دیگه اونم سکوت کرد ..پاشد رفت خوابید .....اونشب بعد رفتن پارمیس من با فرزاد مجادله داشتم که تو چرا چیزی نمی گی ...اونم گفت مهمانه ..تو هم کار خوبی نکردی ...ضمنا تو به من فرصت دفاع نمی دی ...خودت تو استینت جواب داری ...فرصت به کسی نمی دی....منم ازش ناراحت شدم وگفتم تو همه رو پررو می کنی ..منم اگه بخوام چیزی نگم دیگه گند می زنن بهم ...اصلا همه در نظر تو مهمن غیر من .....واقعا هم همین طوره ....همش به من می گه سکوت کن ..اون بزرگتره ..اون مهمونه ..اون احترامش واجبه ..اون اله ..اون بی شخصیته ..اون متشخصه ..وکلی زر الکی دیگه ..از این اخلاقش خیلی متنفرم ..همیشه دوست داشتم شوهرم ادمی باشه که همش پشتم باشه ..بتونم بهش تکیه کنم ..دیگه حالم بهم میخ وره از عشق وعاشقی ..از این همه ابراز علاقه ...که در پسش هیچ عملی وجود نداره ...پریشب با شهریار تماس گرفتم ..کلی گریه کردم ...البته سر یه قضیه ی تقریبا مشابه که نمیخ وام تعریف کنم ....برا شهریار جریان رو تعریف کردم ..گفتم کسی رو ندارم درکم کنه ...گفت حتی من؟گفت تو رو خدا سمیرا راستش رو بگو ..منم درکت نمی کنم؟؟؟>..گفتم نه ..ناراحت شد ...میخ واستم قطع کنم ولی قبول نکردم ..پاک بهم ریخته بودم ...گفتم همیشه دوست داشتم یه نفر باشه که من رو بخاطر خودم بخواد ..تکیه گاهم باشه ..نه بخاطر جسمم ..گفت خدا بهت داد ..اما خودت نخواستی ...(منظورش خودش بود)...گفتم اون با بچه مخالفه سر اینکه می ترسه من فرم بدنم خراب بشه ...همش می گه نباید چاق بشی ..نباید لاغر بشی ..اون فقط جسم من واسش مهمه ..وگرنه اصلا خودش هم از اول می دونست من دوستش نداشتم ...اما براش عشق وعلاقه ی من مهم نبود ..چیزای دیگه واسش مهم بود ..هر چند هم که همه ی خصوصیات اخلاقش خوبه ولی پشت من نیست ..درکم نمی کنه ...اونقدر موذیه که با اینکه می بینه چقدر منت سر من می ذارن سر ازدواجم با فرزاد ولی همه رو برا خودش با موذی گری حفظ می کنه ..از اون طرف هم رگ خواب من دستشه ..همچین موذیانه من رو توجیه می کنه که همه چیز رو فراموش می کنم وباز خر می شم ...شهریار هم زد زیر خنده و..گفت بازم من ت .خ. م شوهرتم؟؟؟؟؟اخه من توی یه مسیج بی ادبی بهش توهین کردم که تو فلان شوهرم هم نیستی ..اونم یه روز قبل دعوام با فرزاد ...که با شهریار دعوام شده بود ....گفت حالا اون ت.خ .م منه یا من ت.خ.م اون؟؟؟؟...گفتم هر دوتون ت.خ.م همین ...خلاصه به ظاهر ناراحت شد ولی بعد زد زیر خنده وگفت خیلی بی ادب شدی ...با من از این حرفای زشت یاد گرفتی ...ولی من واقعا اعصابم خرد بود وکلی گریه کردم باز وگفتم خستم ...همیشه هم با فرزاد سر همین دعوا دارم که از من دفاع نمی کنه ومن رو به سکوت دعوت می کنه ..بعد هم می گه فکر می کنی من از تو دفاع نمی کنم؟؟؟؟؟؟؟من همیشه هواتو دارم ...ولی نمی خوام در حضور تو حرمت شکنی کنم .....انگار که من خرم .....شهریار هم سر اون موضوعی که نمی خوام تعریف کنم کلی از فرزاد ناراحت شد ...بعد هم شروع کرد بگه بخدا سمیرا می دونم تمام بدبختی هایی که من دارم می کشم وگره هایی که توی کارهام هستش همش بخاطر اینه که من وتو با همیم ..با تو که شوهر داری ...ولی نمیخ وام ونمی تونم ترکت کنم ...هیچ وقت نمی تونم به جدایی فکر کنم ...اگه یه روز صداتو نشنوم دیوونه می شم ...اون صادقانه حرف می زد ...من همیشه حرفاش رو باور دارم ...گفت عاشقتم ودوستت دارم ...ولی می دونم سر همینه که خدا داره این بلاهاروسرم میاره ..گفتم می خوای تموم کنیم؟؟؟؟؟گفت برو بابا دلت خوشه ...تو خودت می تونی تموم کنی؟؟؟؟؟؟همین خودت جونت در می ره از من دور باشی چند روزی ..من از توبدترم ...نمی دونستم چی بگم ..اصلا حال روحی مساعدی دو شب پیش نداشتم ...با اینکه اعتقادات مذهبی هر دومون ضعیفه ودر حد همین نماز خوندن وروزه گرفتنه ..البته واسه شهریار که اینا هم نیست ..ولی هر دومون به این نتیجه رسیده بودیم که مشکلات وگره هایی که توی زندگیمونه عاملش این رابطست ..بعد قطع تماسم با شهریار تا ساعت 4 صبح بیدار بودم ..گریه کردم وکلی فکر ...مثل همیشه ...این بار هم تصمیم گرفتم برا امتحان هم که شده برا هر دومون من این رابطه رو تموم کنم ...دیشب به شهریار گفتم تصمیم گرفتم این رابطه رو تموم کنم....گفت:دلیلش؟؟؟؟؟؟ومن همون دلایل رو اوردم که شب قبلش در موردش بحث کرده بودیم...اول که کلی خندید وگفت سمیرا ما هر دفعه تموم می کنیم ولی باز بر می گردیم ..گفتم تو رو خدا کمکم کن ..حتی اگه من تماس گرفتم تو جوابم رو نده ..گفت شرمندتم ...این یعنی اینکه یه تشنه رو ببری لب چشمه وتشنه برش گردونی ..تو حاضری من زجر بکشم؟ ..گفتم خب خودم هم زجر می کشم ولی تو باید کمکم کنی ...گفت رو کمک من حساب نکن ...گفتم خطت رو عوض کن قبول نکرد ..گفتم خودم پول خطت رو برات می فرستم ...گفت حاضری خطم رو بخری؟؟؟؟...یهویی جا خوردم ..گفتم نه ..مگه دیوونم ...گفت خب برا یادگاری ..که وقتی نگاش میک نی یاد من بیفتی ..وزد زیر خنده ..گفتم مگه خر شدم ...مگه میخ وام خودم رو دق بدم ..؟؟؟؟؟نمیخوام ...گفت پس بیخیال ...خلاصه بهم گفت من با اینکه هیچ وقت از یادم نمی ری وخیلی عاشقتم ولی دلم می خواد تو خوشبخت زندگی کنی ..تو هر چقدر از من فاصله بگیری به همسرت نزدیکتر می شی ..وهر چقدر به من نزدیک بشی ..از اون دورتر می شی ..سعی کن یه انگیزهی قوی تو وجودت ایجاد کنی که بتونی این رابطه رو تموم کنی ..گفتم همین انگیزه رو دارم ..همین که این بدبختی ها از زندگی من وتو تموم بشه وبتونیم با ارامش زندگی کنیم ...گفت سمیرا ادای ادمای مومن رو در نیار ...دقیقا عین یه همچین جمله ای ..ولی مضمونش همین بود ..گفتم تصمیمم رو گرفتم ..ومطمئنم ..اگه تونستم تا یکماه صبر کنم وباهات تماس نگیرم مطمئن باش دیگه تمومه ...ولی اگه نتونستم......ولی ادامه ی حرفم رو قورت دادم ...چون چیزی برا ادامش نداشتم ...خلاصه هر دومون توافقی تموم کردیم ....خدایا فقط کمکم کن که طاقت بیارم ....شاید از بین این همه تموم کردن ورجوع کردن ...یکبارش به نفع هر دومون خاتمه پیدا کنه ...وبتونیم بالاخره جدابشیم ....شاید اون یکبار همین مورد باشه ....خدا کنه که این بار بشه.............شاید این سفر بهانه ی خوبیه برای من ...امیدوارم شهریار هم بتونه تحمل کنه ..حتما می تونه ....خدایا کمک هر دومون بکن ..این بار تلاش می کنم ...تو هم پشتم باش.......واقعا نیازمند دعام مثل همیشه ..دعا یادتون نره |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/12/03ساعت 10:48 بعد از ظهر توسط **samiraaaaaa** |
|
|
اگه خدا بخواد دارم می رم فردا دوبی ....نمی دونم تا کی اونجام ...شاید دوسه هفته ای این سفر طول بکشه ...در هر صورت اگه فرصت شد شاید از اونجا آپ کردم ...وگرنه وقتی که بر گشتم ...با این حال هنوز حال روحی مساعدی ندارم وبرای سفر اماده نشدم .....به تنهایی احتیاج دارم ....حیف که بدست اوردنش میسر نیست ...
تا بعد بای |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/12/03ساعت 11:59 قبل از ظهر توسط **samiraaaaaa** |
|
|
بارها به خودم گفتم: کاش یکی تو رو می فهمید ..کاش این همه دوست شفیق که فقط پاچه خواریتو می کنن یه ذره برق محبت تو چشماشون بود وفقط می تونستن بفهمنت ...کاش اونقدر قابل اطمینان بودن که تو می تونستی از غصه هات براشون بگی ..حدااقل یه نفر ..همون یه نفر کافی بود ...اما هیچ کس نیست ..در عین اینکه ظاهرا دوروبرت رو شلوغ می بینی که به تمجید وتعریف ازت مشغولن ومثلا کلی ذوقت رو می کنن ..اما اون ته ته قضیه رو که نگا می کنی ...وقتی که عمیق می شی تو چشماشون .می بینی ته دل و نگاهشون حرف دیگه ایه...کاش فرزاد درکم می کرد...ولی همیشه منو وادار به سکوت میک نه..اما از همیاریش خبری نیست ....کاش شهریار که این همه دم از عشق می زنه درکم می کرد ...ولی اونم حرفای من براش مضحک وخنده داره وادعاشه این خوشیه که می زنه زیر دلم ...کاش عوض این همه قربون صدقه وتعریف از من مثل یه دوست واقعی من رو می فهمید وبرا جبران خستگی روحیم کمکم می کرد ...نه از فرزاد امیدی هست ...نه از شهریار ..شدم یه پرنده توی یه قفس که از سر ناچاری مرتب خودش رو به در ودیوار می کوبه ...بدجوری دلم گرفته ....حالم بهم می خوره از این دنیای کثیف با ادمای هزار رنگش ... ــــــــــ اشتباه فکر نکنید ...ناراحتی من اصلا به شهریار وهر چیزی که به اون مربوطه ..مربوط نمی شه ...خیلی خستم ..خیلی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/12/01ساعت 10:26 بعد از ظهر توسط **samiraaaaaa** |
|
|
به نام خدا به شدت خسته وبی حوصلم ...دیروز عصری خیلی ترسیدم ...اونقدر که هنوز که هنوزه سرم سنگین شده وبا یاد اوریش لرزه به تنم می افته ...ماجرا از این قراره که :من یه دوستی دارم که هم ورودی من توی دانشگاه بود ولی متاسفانه هنوز درسش تموم نشده ..البته بعد پایان تحصیلاتم اصلا باهاش تماس نداشتم تا ابنکه خودش از دوستای نزدیک من شماره ی من رو پیدا کرده بود وهر از گاهی بهم زنگ می زد ..یه بار هم اومدش خونه ..این دوستم خیلی شیطونه ..البته مشکل اخلاقی داره خفن ..کلی بی اف داره ...با همشونم خونه می ره ...یه روز که نشست اینار برای من تعریف کرد ومن به فرزاد گفتم به کل غدغن کرد که باهاش رفت وامد داشته باشم ..گفتم من اصلا باهاش کاری ندارم ..ولی فرزاد اصرار می کرد که اون اگه پاش باز بشه به این جا به این راحتیا نمی شه از شرش خلاص شد ..خلاصه منم هر موقع شماره ی تلش رو روی کادیلاک می دیدم جواب نمی دادم ...تا اینکه دو هفته ی پیش بود که اون با یه شماره ی جدید زنگ زد ...این ترم پروژه ی کارشناسی اش رو باید ارائه بده ..بعد بجای پروژه ی تحقیقاتی ،پروژه ساخت برداشته ...خلاصه زنگ زد به من وکلی التماس وکولی بازی که دستم به دامنت سمیرا ...ترو خدا به دادم برس ..ترسیدم یه لحظه ..فکر کردم حالا چی شده؟؟؟؟..گفت پروژه ساخت برداشتم با موضوع طراحی وپیاده سازی سیستم های هوشمند وساعت با AVR.گفتم خب چکار کنم؟..گفت تو برام انجام بده ...من به امید تو برداشتم ..گفتم بیخود ...من انجام نمی دم ...خواستی کمکت می کنم ...شروع کرد بگه اخه استاده گفته بایدساعت کرنومتر ودماسنج وهزار تا امکانات دیگه داشته باشه ..گفتم خب هوشمندیش همینه دیگه ...می خواستی تحقیقاتی برداری ...متاسفانه من وقتش رو ندارم...خلاصه از بس تو این دوهفته مرتب به من زنگ می زد والتماس می کرد که لااقل براش کد ویژن ببرم و رو کامش نصب کنم..می گفت استادش گفته زودتر از موعد مقرر پروژه هاتون رو تحویل بدید ومن برا فروردین ماه دارم می رم کانادا ونیستم تا اواخر تابستون ..وگفته که میخ واد نمرات رو نهایتا تا فروردین ماه رد کنه ..منم بالاخره دیروز عصری با فرزاد تماس گرفتم وگفتم چنین مساله ای هستش ...این منو کشته از بس زنگ می زنه چکار کنم؟؟؟....گیر داده ول کن هم نیست ...گفت فقط رفتی زود برگرد ..اونم با اکراه البته پذیرفت ...خلاصه رفتم خونش ...کلی تعارف واینا ..بعد هم که من راهنمایی کرد به سمت اتاقش ...گفت برم تو اتاقش تا خودش هم یه شربت برا پذیرایی بیاره ....اولش که رفتم که اصلا متوجه نشدم چه خبره ..شکر خدا همون اول نرفتم سمت میز کامش....وگرنه واقعا سکته رو زده بودم ...رفتم نشستم لب تختش وداشتم به اطراف اتاقش که پر پستال بود نگاه می کردم که یهویی احساس کردم یه چیزی از سمت میز کام پلک زد ...یه لحظه نگا کردم به سمت میز کام که دیدم ..واااااااااااااای ایگوانا................اونم از نیم متر بزرگتر ....از ترسم دهنم رو باز کردم وشروع کردم جیغ زدن ..ونمی دونم چطوری تونستم از اتاق در برم ...دوستم که حول کرده بود اومد سمتم وگفت چی شده ؟؟؟>.. با ترس ولرز گفتم عوضی این چیه تو اتاقت؟؟؟؟...وزدم زیر گریه ....واقعا حس می کردم جونم اومده تو حلقم ....گفتم تو که می دونی من از یه مارمولک نیم سانتی هم می ترسم ..اصلا نمی تونم بهش نگا کنم ...پس چرا این رو گذاشتی داخل اتاق ....دیگه به هق هق افتاده بودم ....تمام تنم داغ شده بود ..میخ واستم زود در برم ...شروع کرد بگه سمیرااین خیلی خوشگله ..من واون شبا با هم روی یه تخت میخوابیم و....شروع کرد بخنده ..که من از فرط ناراحتی وکلی حس بد بد زدم تو صورتش وباز با تصور اون صحنه جیغم رفتش هواوگفتم لعنتی تو می دونستی من چقدر از مارمولک می ترسم ..چرا این کار رو کردی با من ..با ناراحتی شروع کرد بگه بخدا منظوری نداشتم ..فکر کردم تو هم خوشت میاد ..بخدا منظوری نداشتم ...وشروع کرد معذرتخواهی واصرار برا اینکه بمونم ....من به شدت از مارمولک واز هر چی که متعلق به خانواده ی مارمولک هاست می ترسم ..حتی نمی تونم به مارمولک نگاه کنم ..حالا تصور اینکه یه ایگوانای 85 سانتی رو در فاصله ی کمی از خودم ببینم واقعا برام به مرگ شبیهه...واقعا ترسناک بود وقتی با اون قیافه ی زشت وخشنش زل بزنه بهت ونگات کنه ...واااای خدا ....هنوز با یاد اوری اون صحنه تنم می لرزه ....خلاصه سر دوستم داد زدم وگفتم دیگه حق نداره با من تماس داشته باشه ...بره هر غلطی می خواد بکنه ..مرتب تصور می کردم اگه من همون لحظه ی ورودم به اتاق می رفتم پشت میز کام اون می نشستم وبدون اینکه متوجه ی این موجود کثیف بشم دستم بهش می خورد ودر فاصله ی 10 سانتی یهویی چشمم بهش می افتادو متوجش می شدم چی می شد؟؟؟؟؟؟..وقتی از خونش زدم بیرون وسوار ماشینم شدم ..اولش که از بس دست وپاهام می لرزید توانایی رانندگی رو نداشتم ..سرم رو گذاشتم روی رل وکلی گریه کردم ....خیلی ترسناک بود ...تو سرم احساس حرارت وسنگینی می کردم ....خلاصه خیلی حالم خراب بود ....به هر بدبختی ای بود بالاخره خودم رو رسوندم خونه ....فرزاد هم که نبود ..دیروز بعداز ظهر رفتش کاشان وامروز ساعت 1 بر می گرده ...دوستم هم از بس زنگ می زد به گوشیم من رو بیشتر عصبی می کرد ..گوشیم رو گذاشتم روی سایلنت وولو شدم روی تخت...قدرتم گرفته شده بود ...حدود یکساعتی بهمین حالت بودم تا اینکه دیدم ساعت 8 هستش ..رفتم برا دیدن افسانه ی جومونگ ..سعی کردم خودم رو سرگرم کنم که فراموش کنم چه اتفاقی افتاده ...تنهایی رو هم ترجیح می دادم ...بعد که رو گوشیم نگاه کردم 64 تا میس انداخته بود این دوست عوضیم روی گوشیبم و14 تا مسیج فرستاده بود ..که من رو ببخش سمیرا ...بیا بزن تو گوشم ...ولی قهر نکن ..سمیرا من متوجه نبودم که تو می ترسی از مارمولک ...اصلا از یادم رفته بود واز این چرت وپرتا ..منم جوابشرو ندادم ......اصلا دیگه دلم نمیخ واد صداش رو بشنوم ...خلاصه فرزاد ساعت 12 زنگ زده بهم ..منم کلی گریه کردم وبراش گفتم چی شده ..کلی قربون صدقم رفت ودلداریم داد ..وکلی هم ناراحت شد ...گفتم خیلی می ترسم ...حس میک نم دور وبرم پر ایگواناست ..ودارن نگام می کنن ...خلاصه دیشب حدود 1 ساعت با فرزاد حرف زدم ..تا اینکه خودم ترجیح دادم قطع کنم ...می گفت اگه می ترسی گوشیت رو قطع نکن ...بزنش تو شارژوهمین طوری بخواب ...گفتم نه ترجیح می دم قطع کنم وباهاش خدافظی کردم ...خیلی حالم خرابه ...دیشب تا ساعت نزدیکی های 4 بیدار بودم ...شکر خدا خواب این موجود کثیف رو ندیدم ...صبح ساعت 8 از خواب بیدار شدم وزدم بیرون ...برا خرید شکلات ولنتاین برا فرزاد ..متاسفانه ولنتاین ما فوق العاده با تعویق مواجه شد ...قرارمون این بود که دیشب جشن بگیریم ..که فرزاد یهویی مجبور شد بره کاشان ...حالا امشب قطعیه....تا کی این کابوس با منه ..نمی دونم...خدا کنه زود فراموش کنم ...خیلی وحشتناک بود |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/11/30ساعت 11:48 قبل از ظهر توسط **samiraaaaaa** |
|
|
امروز از نظر روحی وجسمی واقعا خسته شدم ...مرحله ی اول امتحان کارشناسی ارشدم امروز ساعت 2 بود ....وااااای که چقدر دلهره داشتم ...در اخرین دقایق چسبیده بودم به فرزاد ومی گفتم بیا برگردیم ..من خیلی دلهره دارم.......اونم منو مرتب دلداری می داد ومی گفت عزیزم تو امادگیش رو داری ...سعی کن به اعصابت مسلط باشی ...خلاصه خیلی دلهره داشتم ...فرزاد گفت تا پایان ازمون این جا می مونم منتظرت ..با اینکه دلم میخواست بمونه ولی اصرار کردم که نمونه وبره ....بعد هم که وارد سالن ازمون شدم ....حالم خیلی خراب بود ..یه دختره اونجا بود بهم گفت دستت رو بذار روی قلبت وبگو لاحول ولا ...خلاصه منم چشمام رو بستم واین رو مرتب میخ وندم تا حالم بهتر شد ....واقعا بهتر شدم ...امتحان مرحله ی اولش سخت نبود ...خیلی سوالاش خوب بود ..هر چند من تعداد پاسخ های پاسخ نامم کمتر از اون حدی بود که تصور می کردم ..وفقط سعی کردم جوابایی رو که مطمئنم بزنم ...یه خانمی اون طرف من پاسخ نامش پر شده بود ..یه لحظه دچار تشویش ونگرانی شدم ..ولی بعد به خودم دلداری دادم که اون هر چی رو هم که مطمئن نبوده زده ..ومن باید خوشحال باشم نه ناراحت ...فردا صبح باز مجبورم برم سر جلسه ی ازمون ...از ازمون فردا خیلی می ترسم ...چند وقت پیش فرزاد برام دفترچه ی دانشگاه ازاد رو هم گرفت وازم خواست که حتما برا دانشگاه ازاد هم امتحان بدم ...ولی من اصلا تمایل ندارم برای دانشگاه ازاد امتحان بدم ....برای همین هستش که این همه استرس دارم ..ونمیخ وام خودم رو دلخوش کنم به دانشگاه ازاد ....از اینا که بگذریم می رسیم به روز ولنتاین که امروز بودش ...دیشب شهریار برام اخر شبی مسیج زد وبهم ولنتاین رو تبریک گفت :عین جملش رو می نویسم که همیشه بیادم بمونه.....گر چه همه ی روزها روز توست ولی دوست دارم روز عشاق رو ویژه بهت تبریک بگم ودلی ارام وزندگی ای شاد رو برات ارزو کنم ....اون موقع توی جمع خانوادم بودم ....از خوندن مسیجش یه حال خاصی بهم دست داد ....به شدت دلم براش تنگ شد ....به بهانه اومدم تو اتاقم وبراش مسیج زدم:منم روز عشاق رو به تو عشق خوب وفراموش نشدنیم تبریک می گم .....اونقدر متحول شده بودم که وقتی دوباره رفتم توی سالن پیش بقیه ..تا حدودی فرزاد متوجه تغییر حالم شد واروم در گوشم گفت اتفاقی افتاده عزیزم؟؟؟...گفتم نه ..گفت اخه حواست نیست ...واقعا هم حواسم نبود ...از اینکه شهریار به یادم بود واولین کسی بود که همون ساعتهای اول روز (ساعت 12 شب )به من این روز رو تبریک گفته بود یه حس عجیبی بهم دست داد ...دیگه به شدت دلم براش تنگ شده بود ......از اینکه به فکرم بود یه حس خوبی داشتم ....برا ساعت 1 که اماده شدیم برا خواب .....فرزاد هم بهم این روز رو تبریک گفت ..وگفت از صمیم قلبم این روز رو بهت تبریک می گم عشق من ..وامیدوارم عشق خوبی برات باشم ....خلاصه منهم بهش تبریک گفتم وکلی همدیگه رو بوسیدیم .....بعد هم فرزاد شروع کرد سال گذشته رو یاد اوری کنه بهم ..گفت یادت هست پارسال رو ؟...گفتم اره ...تو کلی گریه کردی وگفتی عشق من بمون وفقط مال خودم باش ....گفت خوشحالم که یادت مونده ...هنوزم ازت همین تقاضا رو دارم ....هیچ وقت من رو تنها نذار ..همش مال من باش ...گفتم قول می دم ....همش باهات بمونم .....نمی دونم چرا هنوز که هنوزه این فرزاد مثل دوران نامزدیمون پر احساسه ..هر موقع که بحثمون احساسی می شه اشک تو چشماش جمع می شه ...بهش گفتم هیچ وقت دوست ندارم با وجود همه ی غروری که در برابر دیگران داری ..در مقابل من خودت رو خوار وذلیل کنی ..گفت تو ارزشش رو داری ..منم حسابی فشارش دادم به خودم وبوسیدمش.....گفتم که دوستش دارم ...ولی خیلی بدم ...(نمی تونستم بگم که احساسم هنوز که هنوزه خالصانه مال تو نیست ..ولی تو هم توی قلب من جای خودت رو باز کردی)...بخدا هر چی میخ وام شهریار فراموش بشه ..نمی شه ..اون همیشه هست ..عشق اول ادم هیچ وقت فراموش نمی شه .....حتی اگه تمام تلاشت رو بکار ببری ونهایت سعیت رو بکنی ...ولی وقتی که عشق با خونت عجین بشه هیچ وقت بیرون نمی ره ..ودرست مثل سرطان توی کل وجودت ریشه می کنه ....منم از خودم چنین انتظاری واقعا ندارم ....هر چند عاشق شهریارم ولی حاضر نیستم که زندگیم رو با فرزاد بهم بزنم وازش جدا بشم ...این بزرگترین لطفیه که قلبم تونسته برای من بکنه ..ومن بپذیرم که زندگی با فرزاد بخشی از تقدیر منه ..ومن عشق فرزادم...وفرزاد هم نیمی از عشق من .....من بخاطر چنین پیشرفتی بخودم می بالم ....یادمه به شهریار می گفتم می ترسم از روزی که ترکم کنی ...گفت هیچ چیزی من وتو رو از هم جدا نمی کنه مگر مرگ ..گفت من نزدیک 4 ساله که شب وروزم رو با تو گذروندم .....چطور می تونم ترکت کنم ...حتی اگه ازدواج کنم ..شاید این رابطه محدود وحساب شده باشه ولی مطئن باش هیچ وقت ترکت نمی کنم ....گفتم ولی من می دونم که تو این طوری نیستی ..تو خیلی پایبندی ..توبه من خیلی پایبند بودی ...گفت دیوونه نشو ...تو عشق منی ...وهیچ وقت فراموش نمی شی ..تا لحظه ی مرگم هم باهات می مونم ...بعد گفت تو قلب من رو میخ وای یا خود من رو ...گفتم قلبت رو ...گفت باور کن قلب من همیشه مال توئه ....چند روز پیش هم بهم گفت سمیرا دوست دارم به شوهرت محبت کنی ...گناه داره ..بخاطرش زندگی کن ..بهش تو زندگیت لذت بده ..گفت باور می کنی صمیمانه این حرفا رو می زنم؟؟؟؟؟..گفتم اره ...گفت سمیرا دلم براش می سوزه ...با اینکه همش می شینم بیشتر شبا گریه می کنم ومی گم خدا لعنتت کنه سمیرا که رفتی ازدواج کردی ..ولی دلم میخ واد خوشبخت باشی ..همین که بدونم خوشبختی وبخاطر من خودت رو اذیت نمی کنی خوشحال می شم ..ذوق می کنم وقتی خنده رو روی لبات می بینم ....گفتم شهریار تو خیلی خوبی ..من هیچ وقت تو رو نشناختم ...گفت چرا؟؟؟..گفتم اخه یه مواقعی خیلی سنگدل می شی ولی یه مواقعی خیلی احساسی ومهربون می شی ..گفت اخه من خیلی احساساتیم سمیرا .....دوست دارم دیگران احساساتم رو درک کنن وبفهمن من چی میخ وام ....برا همین یه وقتایی بهانه گیر می شم ...اما واقعیت اینه که زود به خودم میام ..حالا هم دلم برا فرزاد می سوزه ...بهش خیلی محبت کن ...دوستش داشته باش ..گفتم دوستش دارم ...گفت افرین دختر خوب ..عشق من ......با این حال می گه ما هیچ وقت نمی تونیم از همدیگه جدا بشیم ...نمی دونم ......فقط اینو می دونم که از نظر روحی در این زمینه ارومم ....شوهرمم خیلی دوست دارم ....یکی از دوستام دو روز پبش بهم می گفت تو که بدت می اومد از لفظ شوهرم ...چی شده این روزا همش تکرارش می کنی ...الان که دقت کردم می بینم راست می گه ...خودم هم خندم گرفته ...شاید بخاطر اینه که فرزاد برام قابل هضم شده ودوسش دارم ...رابطم هم خیلی باهاش صمیمانه شده ..دیگه هم ازش فراری نیستم ...خلاصه با هم عشقولانه هستیم ......اگه بد هستم تقصیر من نیست ..تقصیر دلمه که واقعا از توان من کنترلش خارجه ...بهمین زندگی هم راضیم .....خوشبخت برام قابل لمسه ....حسش می کنم با تمام وجود ....مامان وخانواده امروز ظهری رفتن تهران ..من تنها شدم ..وجود اونها هم خودش یه پست خاطره داره که بعدا شاید تعریف کردم ...فعلا دیگه کافیه ....راستی خانوم داداش شهریار که 23 سالش هستش فردا باید سرش رو جراحی کنه ..چون یه غده توی سرش در اومده ..خیلی هم دختر خوب ومهربونیه ..شهریار خیلی دوستش داره ..واسه ی همین امشب داره می ره تهران که فردا که زن داداشش عمل داره اون رو ببینه ....وبا شهرام داداشش هم اشتی کنه ..بخاطراینکه زن داداشش ذوق بکنه وخوشحال بشه ...برازن داداشش خیلی دعا کنید ...مرسی از همه ی دوستای گلم ..... یه مسیج چند شب پیش سمیرای گلم برام فرستاد که خیلی خوشگل بود ....قصد داشتم روز ولنتاین تو وبم بذارم که الان وقتشه: وحشت از عشق که نه ترس ما فاصله هاست وحشت از غصه که نه ترس ما خاتمه هاست گله از دست کسی نیست مقصر دل دیوانه ی ماست سمیرای گلم مرسی از این مسیج خوشگلت ....خیلی بهم حال داد راستی به علت وضعیت کنونی من (همین امتحان ارشد)..من وفرزاد قرار شده روز 29 بهمن رو که روز عشاق ایرانیه..همون سپندار مزگان جشن بگیریم ..وکادوهامون رو بهم بدیم ..اخه منم هنوز فرصت نکردم یه کادوی مناسب تهیه کنم ..برا امتحان مرحله دوم من هم دعا یادتون نره هاااااااا |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/11/25ساعت 9:40 بعد از ظهر توسط **samiraaaaaa** |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
این وبلگ رو برا دل خودم زدم ..برا اینکه خاطراتم رو ثبت کنم ...تا زمانی که خیلی بزرگتر شدم برگردم به حال وروز این دورانم ..وبفهمم که چقدر تغییر کردم وتفکرم نسبت به دنیا چقدر متحول شده .....راستی من سمیرا هستم ...متولد 28 مهر 66 ..ومتاهل ...وبهار همین امسال ازدواج کردم....دیگه همین دیگه ....اهان یه چیز دیگه ..کسایی که به هر نحوی خاطرات من به مزاقشون سازگار نیست وبی جنبه هستند بهتره اصلا وب من رو مطالعه نکنن وسریعا خارج بشن ....اوکی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
|
| پیوندهای روزانه |
|
دینی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 |
|
RSS
|