تبليغاتX
خاطرات زندگی س م ی ر ا...
خاطرات من از دوران تجرد تا تاهل


خاطرات زندگی س م ی ر ا...









بعد چهار روز وبعد این همه انتظار فرزاد بالاخره دیشب به اصفهان برگشت..هر روز امدنش با تاخیر مواجه می شد ...توی این چند روز اصلا حال خوبی نداشتم ...دچار توهم شده بودم ...مخصوصا اینکه اون مزاحم عوضی مرتب به این توهمات من دامن می زد وادعا می کرد که همسر من الان دنبال دختر بازیشه وتهران داره کثافت کاری می کنه ...توی این مدت فقط گریه می کردم وبیشتر برای رفع دلتنگی هام به وب رجوع می کردم ....احساس می کردم اون داره حقیقت رو می گه ...باز پناه اورده بودم به شهریار ...اون هم دلداریم می داد که داری اشتباه می کنی واون عوضی اشتباه بهت گفته وفرزاد این کار رو نمی کنه و....خدا می دونه چه روزای بدی بود ..اما نمی تونستم برای تخلیه ی روحی خودم حتی این جا چیزی بنویسم ..می ترسیدم حرفایی رو بزنم که فقط برخاسته از توهماتمه ویه روزی به اشتباهشون پی ببرم وپشیمون بشم .....واقعا دوستش داشتم ..دلم نمیخواد زندگیم رو مفت ببازم ....فقط اون مزاحم کثیف ادعا می کنه که می تونه ثابت کنه ...ومن برای تلافی از همسرم برم طرف اون ....دیشب وقتی فرزاد برگشت خیلی گریه کردم ..دیگه طاقت نیاوردم ..همه چیز رو بهش گفتم ....وحتی مسیج های اون کثافت رو بهش نشون دادم ....به شدت عصبی شده بود ....گفت من حاضرم دستم رو روی قران بگذارم که کسی رو به تو ترجیح ندادم وبه کس دیگه ای فکر نمی کنم ...پای کار اون مهندسه هم می ایستم واز کار بیکارش می کنم ....امروز هم که اصلا حوصله ی درست حسابی نداشت ....باهاش هم که تماس گرفتم گفت بعد تماس می گیره ....فعلا دلشوره دارم ....نمی دونم نشون دادن اون مسیجهای کثیف به فرزاد کار درستی بود یا نه ..اما شهریار ازم خواست این کار رو بکنم وبرای یک مرتبه هم که شده به حرفش گوش کنم ..می دونم اون برای من بد نمی خواد ....فقط خدا کنه بخیر بگذره ....حس خوبی ندارم ..اصلا فرزاد رو تا به این حد عصبی وناراحت ندیده بودم ...منتظر م نیم ساعت دیگه برگرده خونه....حال عجیبی دارم .....خداکمکم کنه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/03 ساعت 12:54 بعد از ظهر  توسط سمیرا  | 


به نام خدا

امشب دلم خیلی گرفته ..به شدت عصبی وناراحتم ....حس می کنم دارم کم میارم ....فرزاد تهرانه ....من هم سر لجبازی باهاش همراه نشدم ....اصلا دلم نمی خواد زیاد خودش رو گرم کار کنه ....اون می گه طبیعیه ..ولی من دلم نمی خواد حتی یه شب هم از هم دور باشیم ....سعی می کنه دلخوری من رو با لطیفه وحرفهای خنده دار برطرف کنه وووفکر می کنه من بچه هستم ....دلم می خواد گریه کنم ...اما حتی گریم هم نمیاد ......خسته شدم از تنهایی .....واقعا احساس تنهایی می کنم....بهش احتیاج دارم ...احتیاج دارم که باهاش حرف بزنم ..که کنارم باشه ..ولی دقیقا الان نیستش ....تافردا که میخواد برگرده من دیوونه می شم ....حتی صحبت تلفنی بیشتر عصبیم می کنه وبه دلتنگیم دامن می زنه ....دلم می خواد بهش بگم که مشکل دارم ..که فلان فرد برام مزاحمت ایجاد کرده ...که داره وحشتناک روی اعصاب من راه می ره ....که فکر می کنه با یه هرزه طرفه ...که از هر دری وارد می شه برا خر کردن من ....لعنتی کثافت رو ....ولی باز نمی دونم اگه پیشم بود این حرفا رو بهش می زدم یا باز مثل همیشه فقط سکوت می کردم وپناه می بردم به شونه های گرم مهربونش ........کاش الان پیشم بود ..واقعا بهش احتیاج دارم ..خیلی دلم براش تنگ شده ..این دوروز به اندازه چند سال برای من طولانی شده ..وزجر اور .........خیلی دوستش دارم ....کاش زود فردا بشه وبرگرده .....واقعا خستم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/30 ساعت 10:3 بعد از ظهر  توسط سمیرا  | 


این پست من کاملاشخصی هستش وخطاب به خانمیه به نام سولماز ......

ببینید خانم سولماز همانطوریکه گفتم هر انسان عاقلی به تفاوت بین انتقاد وتمسخر پی می بره ..شما به بهانه های مختلف هر دفعه کامنتهایی برامن می گذارید وفکر می کنید بیان مودبانه ی اونها نشانگرحماقت منه ......شما از اینکه در لفافه دیگران رو مورد تمسخر قرار بدید احتمالا لذت می برید وفکر میک نید با این عملتون خودتون رو ادم فوق العاده مودب واجتماعی ماب جلوه می دید ....ببین عزیزم ..از کامنتای خصوصیت کاملا بر میاد که از عمل من نسبت به خودتون کاملا ناراحتید ...هیچ مشکلی نیست ..درسته که زبون سرخ سر سبز می دهد بر باد ..اما مطمئن باش این مصداق برای کسانی صحیحه که بدون مقدمه از زبان سرخشون در جهت منفی بهره می گیرند ...از اینکه خیلی خوشت میاد هر چی دوست داری به صورت پشت پرده ای بیان کنی ودیگران رو احمق تصور کنی وانتظار داشته باشی که دیگران چیزی بهت نگن واقعا متاسفم ....در ضمن شما کجای نوشته های من خوندید که من از عشق گذشتم نفرت پیدا کردم که عشق من رو یه عشق پوچالی تصور می کنید وخیلی راحت به زبان میارید؟من اگه چیزی از شهریار نمی گم بخاطر اینه که خودش این رو می خواد ..وگرنه من هنوز دوستش دارم ...ولی قسمت ایجاب کرده که من پیوندم با کس دیگه ای باشه ..ومسلما باید باشرایط خودم کنار بیام وهمسرم رو بپذیرم ..همانطور که الان پذیرفتمش ..واقعا من در عجبم از کار این جماعت ..واینکه چرا بعضی ها اونقدر مداخله گر هستند که حتی به زندگی شخصی ادمها هم گیر می دن ..من اگه الان می نوشتم که با شهریار روابطم صمیمی هستش مطمئن باش همین شما به وب من مراجعه می کردید وبرای من کامنت می گذاشتید که من در حق همسرم خیانت می کنم وال وبل ....پس بهیچ صراطی شما مستقیم نیستید ..ضمنا من واقعیات زندگیم رو می نویسم ..این رو بارها هم خیلی مودبانه به شما گفتم ..اما اونقدر روتون زیاده که باز با کمال وقاحت به وب من رجوع می کنید وبحث داستان رو پیش می کشید ....واینکه به من توصیه می کنید که برای افزودن تعداد بازدید کننده هام از کی بنویسم واز چی ....من احتیاج به افزودن بازدید کننده هام ندارم ...که اگر این بود لینکم رو گسترش می دادم ...من اول از همه زندگیم رو می نویسم که یه زمانی وقتی بهش رجوع می کنم تمام اون احساسات واون موقعیت هایی رو که داشتم بیاد بیارم .....زندگی من داستان نیست ....عشق من هم پوشالی نبود ..محض اطلاع عرض کنم هر چند از زندگیم راضیم وهمسرم رو دوست دارم اما نه من ونه شهریار هیچ کدام همدیگر رو فراموش نکردیم ونخواهیم کرد ....منتظرم رجوع کنی وبنویسی عجب زن خیانت کاری ....ضمنا خانم مودب وبافرهنگ وصدالبته زرنگ ادم هر چی می کشه وهر ناراحتی ای که سرش میاد از خودشه ..پس رجوع کن به خودت والکی از من ناراحت نباش ....مطمئن باش در لفافه وشت پرده حرف زدن بیانگر زرنگی نیست ..بیانگر پرده دریه ....پس بهتره رک باشی...نه درصدد ساختن یک شخصیت خام وکذایی برای خودت

موفق باشی

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/29 ساعت 12:40 بعد از ظهر  توسط سمیرا 


به نام خدا

قبلا که فقط بخاطر رفع دلتنگی هام بود که به این وب رجوع می کردم اما در حال حاضر خوشبختانه عاملی که باعث ناراحتی ودلتنگی هام باشه پیدا نمی کنم ....زندگیم شکر خدا خیلی خوبه ....از زندگیم هم بسیار راضی هستم ....دیشب با هم یه جشن کوچولوی دونفره داشتیم که از ساعت ۹ تا ساعت ۱۲ شب طول کشید ....برخلاف انتظار من اون هم برای من کادو خریده بود ...کادوی اون خیلی بهتر از کادویی بود که من برای اون اماده کرده بودم....مثل همیشه غافلگیرم کرد ....بعضی وقتا از این همه خوشبختی می ترسم ....می ترسم همش الکی باشه ویه روزی چشم باز کنم وببینم که همه چیز سراب بوده ....نمی دونم احساسم رو راجع بهش چطوری بیان کنم ...فقط اینکه خیلی دوسش دارم ....شاید در اینده ی نزدیک با اجازه ی خودش عکسش رو بزنم توی وب ..گوشه ی لوگو ...که دیگه واقعا مشخص بشه که فقط برای اون می نویسم ....البته من هنوز گذشتم رو فراموش نکردم ..ولی باهاش کنار اومدم ....غیر این کار دیگه ای نمی تونم انجام بدم ...فرزاد باعث می شه که خیلی وقتا همه چیز رو فراموش کنم ....اون یه جور عجیبی خوبه......فقط این روزا دلم هوس نی نی کرده که هر موقع چیزی بهش می گم مخالفت می کنه وبد می شه ....یعنی اخم می کنه ....خب من چکار کنم که نی نی دوست دارم وهر موقع یه نی نی خوشگل می بینم بهانه گیر می شم ....اون به من می گه تو خودت نی نی هستی حرفش رو هم نزن ....فعلا ودر حال حاضر تنها مشکل ما اینه ..ولی در کل زندگی خوبی دارم واز این نظر خدا رو شکر می کنم ....روز مرد رو هم به همه ی مردای خوب وبه خصوص همسر گلم هزاران مرتبه تبریک عرض می کنم .....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/27 ساعت 11:1 قبل از ظهر  توسط سمیرا  | 


اين هفته رو خيلي سخت گذروندم ...تقريبا نزديك چهار روز از فرزاد دور بودم ...اونهم بخاطر كارهاي اون ..ولي خوشبختانه اين دوري تموم شد ....الان هم قراره براهفته ي ديگه يه مسافرت يك هفته اي به شمال داشته باشيم ....اصلا دلم نميخواد ديگه ازش دور باشم....توي اين مدت خيلي دلم مي گرفت ....دلم براش يه ذره شده بود ...اونقدر كه برا اومدنش ثانيه شماري مي كردم .....خودم هم باورم نمي شه از اين همه علاقه ....الانه كه زندگي برام واقعا معني خاص خودش رو پيدا كرده ....الانه كه با همه ي علاقم مي تونم در كنارش ارامش داشته باشم وطعم يه زندگي پر از عشق واقعي رو بچشم ....الانه كه مي فهمم كه عشق واقعا احترام مي ياره ....از اينكه حتي اگه از سر بي ميلي وبي رغبتي اما اين انتخاب زندگيم بود كاملا خوشحالم ...ودلم نميخواد هيچ عاملي باعث بشه از زندگيم واز همسرم فاصله بگيرم ...شايد اين روزا بهترين لحظات عمرم رو دارم مي گذرونم ....حتي اون .....ديگه راحت مي تونم احساسم رو نسبت بهش بيان كنم ..وبهش بگم كه چقدر از دوريش دلتنگم ..وچقدر من هم به اون احتياج دارم ..وچقدر دوسش دارم ....همه ي اين عشق وعلاقه نتيجه ي صبر بي شائبه ومهربوني ها وعشق بي دريغ اون هستش كه هيچ وقت از من مضايقه نكرد ..حتي توي بدترين شرايطي كه من براش به وجود مي اوردم ....الان قلبم يه جوراي ديگه اي مي زنه ....يه ارامش عجيبي دارم ...از اينكه مي تونم باهاش حرف بزنم ..واون حتي در شرايط كاريش وقتش رو در اختيار من قرار مي ده وبرام ارزش قائله ..از اينكه هيچ وقتي عصباني نمي شه وبا ارامش باعث مي شه روح پر تلاطم من هم به ارامش برسه ..از اينكه توي لحظه لحظه ي زندگي همراهم هستش ...واز اينكه عاشقانه دوستم داره ....عاشقانه دوسش دارم ......خدا كنه هميشه سلامت باشه وهميشه براي من ودر كنار من باشه ......هيچ وقت باورم نمي شه اين همه عشق نسبت به اون از جانب من باشه .....خدايا شكرت

+ نوشته شده در  جمعه 1387/04/07 ساعت 9:3 بعد از ظهر  توسط سمیرا  | 


از اونجا كه فرزاد مي خواد اگر خدا خواست يه كارخونه ي اب معدني بزنه ..ويه نفره توي ايران توي شهر ش خودش دستگاههاش رو مي سازه واز اين جور حرفا ..فرزاد ديروز برا تحقيق و...رفتش شهر ش...خيلي دلم براش تنگ شده ...به گونه اي كه حتي خودم باورم نمي شه ...الان دلم به حدي گرفته كه فقط مي خوام گريه كنم ..همين الان باهاش تماس داشتم ...بهش گفتم كه خيلي جاش پيشم خاليه ..واينكه دلم بدجوري براش تنگ شده ...گفتم مي خوام برگردي ...خسته شدم از تنهايي ...اونهم ابراز دلتنگي كرد وگفت امشب داره برمي گرده ...صدمرتبه بهش گفتم كه با هواپيما برو وبيخيال ماشين شو اما اون قبول نكرد وگفت بخاطر كارايي كه اونجا دارم نمي تونم ..وبه ماشين احتياج دارم ....فقط دلم مي خواد فردا صبح بشه واون رو كنارم ببينم ...وقتي بهش فكر مي كنم ومقايسش مي كنم با خيلي ها مي بينم واقعا شانس اوردم واون خيلي خوبه ..ولي اينكه گاهي مواقع شعور دركم زير سوال مي ره رو نمي دونم چطوري توجيه كنم ...چون هيچ توجيهي براش ندارم ....از اينكه با وجود مشغله ي كاريش اما هر موقع باهاش تماس مي گيرم وازش ميخوام كه باهاش حرف بزنم واون وقتش رو در اختيار من قرار مي ده وبا دقت به حرفام گوش مي كنه احساس ارامش مي كنم ..از اينكه ديگه داره باورم مي شه كه واقعا وجودم براش مهمه ونه مسائل حاشيه اي ديگه حس خوبي دارم .....ظهر هم اون باهام تماس گرفت وتا ساعت 4 با همديگه صحبت كرديم.....يعني نزديك به سه ساعت ....وبا اينكه الان هم خودم باهاش تماس داشتم دلم بدجوري بهانه گيري مي كنه ....نمي دونم چرا دلشوره دارم ..بهش گفتم شب بهش زنگ مي زنم وتا مي خواد برسه اصفهان باهاش صحبت مي كنم .....مي ترسم بين راه براش اتفاقي بيفته ..لعنت بر شيطان ....به نظر مي رسه واقعا اين دنيا حتي اگه بخواد روي خوشش رو هم به ادم نشون بده اما در كنارش استرس وپريشاني رو هم مي گنجونه يه مواقعي از اين همه خوب بودن ومهربوني وصبوريش دچار ترديد مي شم .....يه مواقعي از اينكه اون به اين سرعت داره اثر خودش رو توي روح وروان من مي ذاره تعجب مي كنم .....حس مي كنم اون با برخورداش وبا تمام خصايص خوبش من رو سحر كرده ....از اينكه در موردش قضاوت اشتباه وناعادلانه كردم وچند روزش رو خراب كردم خيلي ناراحتم ...با اينكه ازش معذرتخواهي كردم وخواستم من رو ببخشه ..واون سعي داشت به من تلقين كنه كه مشكلي نيست وبه من حق مي ده وخودش رو مقصر جلوه بده ..باز خيلي ناراحتم .....نمي دونم چي مي نويسم ...فكرم كاملا اشفتست ...نگرانشم .....دلتنگشم ...الان مي فهمم كه چقدر دوسش دارم ..كه چقدر برام مهمه وجودش وخودش....كاش زود برگرده..اصلا چقدر غروب بديه اين غروب يكشنبه ...........

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/02 ساعت 8:20 بعد از ظهر  توسط سمیرا 


تازه ديروز به خونه برگشتم ...اصلا دلم نمي خواست برگردم ...اما از اصرارهاي هر روز وهر ساعت فرزاد خسته شدم ...گفت بهم ثابت مي كنه كه اشتباه مي كنم ومن منتظر بودم تا اول بهم ثابت كنه وبعد برگردم ...توي اين چند روزه از راه شركتش با عمو مهران مي اومدن خونه ....گفتش مي دونسته باز ميام وشروع مي كنم بگم تو اين چند روزه كه من نبودم خونه خالي گير اوردي به خانم بازيت رسيدي ..برا همين ترجيح دادم اين چند روز رو با مهران باشم ...گفتم افرين!پس تو فكر همه چيز رو مي كني ...اما منم فكر خودم رو كردم ...رفتم تقاضاي طلاق دادم ....(البته الكي گفتم)..تو هم برو به قول خودت دنبال خانم بازيت ....پاك گيج شده بود ...باور نمي كرد ..مي گفت دروغ مي گم ...گفتم كاملا جدي حرف مي زنم ...اصلا لزومي نداره بخوام با كسي زندگي كنم كه از من همه چيز رو پنهان مي كنه ودر لفافه به خودش اجازه مي ده هر غلطي بكنه ....من اگه هر كاري هم كردم تو كاملا مي دونستي ...من دنبال عشق وعلاقم بودم اما تو دنبال هوي وهوست ...گفت تو داري اشتباه مي كني ...به خداوندي خدا من تا بحال با كسي نبودم ...بعد شروع كرد لعنت بفرسته به اون خانم كثيفي كه باعث مختل شدن زندگيش شده ....گفتم برو برا من فيلم بازي نكن ..فقط من رو با اون سگ كثيف روبرو كن ...گفت اخه چطوري؟...گفتم همونطوري كه همش باهاش قرار مي ذاري ...گفت به خدا اون رو من اصلا نديدم ..اگه هم حرفي باهاش زدم فقط برا اين بوده كه اون من رو به طور كامل مي شناخت وبه من ابراز علاقه مي كرد واز من مي خواست كه باهاش باشم ..من هم برام تعجب اور بود كه اين كيه من رو مي شناسه ..برا همين تصميم گرفتم باهاش حرف بزنم تا بشناسمش ...اين طوري شد ..گفتم پس چرا به من نگفتي؟...چرا گوشيت روي سايلنت بود ...گفت نمي تونستم بهت بگم ...مي دونستم عكس العملت چيه ..حتي اگه باور مي كردي تا دودمان اون خانم رو به باد نمي دادي ول كن نبودي ..تو يه مواقعي خيلي عجولي ...اگه هم مي خواستم در حضور تو باهاش حرف بزنم نمي شد ..چون باز تو تحمل نمي كردي ...منهم مي خواستم بشناسمش وبعد اقدام كنم ..گفتم مثلا مي شناختيش چكار مي كردي؟؟؟؟گفت مي تونستم با شوهرش در اين مورد صحبت كنم ....گفت صداي ضبط شدش رو داره ..گفتم برام پخش كن ...قبول نكرد ...گفتم پس تو يه ريگي به كفشت هست ...گفت بايد مطمئن بشه كه واقعا زن اون مهندسي هستش كه تو شركت فرزاد كار مي كنه ...برام قابل هضم نبود ...ديشب فرزاد با شماره موب اون خانم تماس گرفت وبرا امروز صبح باهاش قرار گذاشت ......كنار پل فردوسي ....منم همراه فرزاد رفتم ...اما ازم قول گرفت كه داخل ماشين باشم ...وتا لازم نشده بيرون نيام ..از دور اون خانم رو ديدم ...فكر كنم 32 ساله رو مي زد ..مرده شوي اون قيافهي بزك كردش رو ببرن ..خپل كوتاه قد رو .....دلم مي خواست ببينم فرزاد با اون چي مي گه ...ته دلم از اينكه اون خانم دست جلو كشيدبرا اينكه با فرزاد دست بده اما فرزاد دستش رو رد كرد خوشحال شدم ..اما يهويي به ذهنم خطور كرد كه نكنه اينم يه فيلم جديده ...نكنه اون من رو سر كار گذاشته واصلا با يه نفر ديگه قرار گذاشته ....همون موقع به ذهنم خطور كرد كه با شماره اي كه اون روز روي موب فرزاد افتاده بود تماس بگيرم ....ببينم خود لاشيش گوشي رو بر مي داره يا نه ....كه خوشبختانه همين اتفاق هم افتاد....پس اين شك من هم برطرف شد ...ديگه داشت از اين انتظار فكر كنم 5 دقيقه اي حوصلم سر مي رفت ..تصميم داشتم از ماشين پياده بشم وبرم طرفشون ...اما متوجه شدم اونها دارن ميان طرف ماشين ....از بيرون كسي نمي تونست تسلط پيدا كنه داخل ماشين ..برا همين اون متوجه نشد كه من داخل ماشينم .....خيلي باحال بود وقتي فرزاد در ماشين رو باز كرد واون خانم رو توي خماري گذاشت وبهش گفت ..معرفي مي كنم ..ايشون خانمم هست....هاج وواج نگام مي كرد ...فرزادبا تمسخر تعارف كرد سوار بشه تا يه جايي برسوندش ..اما اون قبول نكرد ...خواست بره كه گفتم باهات كار دارم ...بهش گفتم اخه ..ج... خانم تو دور از مامانم سن مامان من رو داري ...البته اين قدر اعتماد به نفس هم داري كه با اين قيافه ي شش در هشت قورباغه ايت بخواي با شوهر من رابطه برقرار كني ...اما باور كن فقط متوجه بشم يه بار ديگه غلط اضافي كردي وخواستي يه چيز اضافه بخوري ..دودمانت رو به باد مي دم ....بعد هم هر چي فحش از دهنم بيرون زد حوالش كردم ....خفه شده بود وراهش رو گرفت ورفت ....فرزاد اومد داخل ماشين ودر حاليكه مي خنديد گفت اين همه فحش رو از كجا ياد گرفتي؟؟؟؟؟گفتم تو هم پررو نشو ....هنوز برا من روشن نشده كه واقعا بي تقصيري ....فكر كردي هنر كردي من رو تا اين جا كشوندي ....با جديت از من خواست تا به خونه نرسيديم چيزي ديگه نگم ....توي خونه باز شروع شد ....گفت داري در مورد من اشتباه مي كني ...گفتم اين مدت اونجا باهاش خلوت كردي برا چي؟؟؟؟؟گفت ميخواستم مطمئن بشم زن همكارمه....گفتم حالا متوجه شدي؟؟؟گفت اره عكس شوهرش توي كيف پولش بود ..نشونم داد ..من مطمئن شدم .......اون راست مي گفت ..چون همون موقع ديدم كه داره يه چيزي نشون فرزاد مي ده ....گفت سميرا بيا به هم اعتماد كنيم ....چيزي نگفتم .....فقط اين همه عصبانيت يه لحظه تبديل به بغض شد ومن باز شروع كردم گريه كنم ...گفتم بخدا من هيچ وقت نمي بخشمت اگه تو بخواي بدي هاي من رو تلافي كني ..تو مي دونستي من كس ديگه اي رو دوست دارم ..اما به انتخاب خودت من رو قبول كردي ......من تحمل خيانت تو رو ندارم ....گفت بخدا من تحمل گريه هات رو ندارم ...من بخدا هيچ وقت نخواستم چيزي رو تلافي كنم ..تو برا من همه چيزي ...فقط بهم اعتماد كن ..همون طور كه من به تو اعتماد دارم ......بعداينكه من گريه هام تموم شد واون هم اروم شد گفت تو رو خدا بهم بگو واقعا رفتي درخواست طلاق دادي؟؟؟؟؟..گفتم نه....صورتم رو بوسيد وگفت هيچ وقت تنهام نذار ..خيلي دوست دارم .....تا اخر عمرم فقط تويي توي زندگي من ....گفتم تو هم بهم قول بده هر چي شد بهم بگي .........گفت قول مي دم ..منم بهش قول دادم بيشتر از قبل باهاش صميمي باشم و باورش كنم....دوستم مينا مي گه مردايي كه موقعيت اجتماعي وظاهري بالايي دارن هميشه در معرض چنين حوادثي هستن ...وبيشتر به چشم مي زنن ....ونياز دارن به يه زن كاردان كه اجازه نده شوهرشون به انحراف كشيده بشه ....شايد اون راست بگه ...با وجود همه ي اينها هنوز گيج گيجم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/30 ساعت 6:6 بعد از ظهر  توسط سمیرا  | 


دوروره با فرزاد در حالت قهر به سر می برم ....ازش خیلی ناراحتم ..درگیری های روحیم باز داره شروع می شه ...اما به نظر خودم خیلی صبورتر شدم ...چند روزی می شد که فرزاد هر موقع خونه می اومد گوشیش رو روی سایلنت می گذاشت ویا بعضی مواقع که فراموش می کرد وگوشیش زنگ می خورد سریع اشغال می کرد وبا حالت دلخوری روی سایلنت می گذاشتش ...من ساده ی از همه جا بیخبر هم اهمیتی نمی دادم...تا اینکه دیروز ظهر فرزاد برا ناهار اومد خونه ...وقبل صرف ناهار رفتش حمام دوش بگیره .....که گوشیش زنگ خورد ..من جواب دادم ...اما تماس قطع شد ...چندین مرتبه به اون شماره تماس گرفتم اما یا اشغال می کرد یا بر می داشت اما سکوت می کرد ....دیگه داشتم دیوونه می شدم ...همه چیز برام مثل یه فیلم سینمایی بود .....وقتی به این فکر می کردم که چرا فرزاد باید گوشیش رو مرتب روی سایلنت بذاره عصبی می شدم ....دیگه تحمل نکردم ....اصلا تحمل نکردم که از حمام بیرون بیاد ...رفتم داخل حمام ویه عالم جیغ کشیدم وگفتم همین الان برام توضیح بده این کیه ..چرا من جواب دادم سکوت کرد؟....با تعجب داشت من رو نگاه می کرد ....اما من گریم گرفته بود ...اومدم بیرون وفریاد می زدم وگریه می کردم ....سریع از حمام بیرون اومد وباز شروع کرد بگه تو اشتباه می کنی ...اخه بقیه کی باشن؟من عروسکم رو با دنیا عوض نمی کنم ...گفتم اره عروسک خیمه شب بازیت.....خوب بلدی همه رو ساپورت کنی اما برا من بشی معلم اخلاق ....وشروع کردم گریه کنم وگفتم از خونه زنگ می زنم ....گفت اصلا این کار رو نکن ....بعد شروع کرد بگه مدتیه این خانم براش مزاحمت ایجاد می کنه ومرتب بهش زنگ می زنه ...برا اینکه بفهمم کیه مجبور شدم یه جورایی تظاهر به توافق دوستی بکنم ....تا اینکه چند روز پیش که قرار شد ببینم کی هستش که کاملا من رو می شناسه خودش رو معرفی کرد وگفت که همسر فلانی هستم ....(یعنی همسر همکار فرزاد).....گفت وقتی فهمیدم کی هستش با اینکه هنوز ندیدمش اما تهدیدش کردم که مکالمات ضبط شدت رو در اختیار شوهرت قرار می دم اما اون پررو تر از این حرفاست و.....گفتم تو دروغ می گی ..بهم ثابت کن که راست می گی .....خاک براون سرت اگه کسی رو ترجیح بدی به من ..اون موقع می فهمم لیاقتته.....قسم می خورد که هیچ کس مثل من نمی شه براش وغیر از من با کس دیگه ای تا بحال نبوده وهمه ی ذهنش مشغول من هستش ....اما بایدبهم ثابت کنه ....قرار شده اثبات کنه هر جوری شده ..وگرنه یه لحظه هم باهاش زندگی نمی کنم .....دیروز عصرهم اومدم خونه ی دوران دانشجوییم ...وحاضر نیستم تا زمانیکه بهم ثابت نشده اون بی گناهه باهاش زندگی کنم ........دارم دیوونه می شم ....احساس می کنم همه ی درها به روم بسته شده

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/26 ساعت 12:5 بعد از ظهر  توسط سمیرا  | 


هم من وهم شهريار هر دوبراي هميشه از زندگي هم ديليت شديم .....واين البته براي من مثل گذشته استرس وناراحتي مفرط به همراه نداشت ..بلكه باعث يه شروع زيبا وتازه توي زندگي من شد .....واقعا واقعا واقعا ..والبته مطلقا هيچ وقت فكر نمي كردم به همسرم عاشقانه دل ببندم ....هيچ وقت فكر نمي كردم بتونم تحملش كنم ....همش برا رسيدن به شهريار تا مدتي پيش لحظه شماري مي كردم ومنتظر بودم كه همسرم با گذشت زمان از من دلزده بشه ..اما اين اتفاق نيفتاد وهر چي بيشتر مي گذره علاقه ي اون به من زيادتر مي شه ....مسلمه كه با محبت هاي بي شائبه ي اون دل سنگ من هم نرم بشه ....از اين همه خوب بودنش بعضي مواقع واقعا مي ترسم ..تنها عيبي كه داره اينه كه من رو با چرب زبوني محدودمي كنه واز من مي خواد كه باخودش بيرون برم وبا خودش بيام ..در حاليكه سعي داره بهم تلقين كنه كه اصلا به من شك نداره وبه زمانه شك داره ..هر چند تا چند روز پيش كم وبيش بينمون اين مساله يه مشكل بود اما الان ترجيح مي دم اونطوري باشم كه اون مي خواد.....از اين همه تفاوت واز اين همه صبوري ومهربوني واقعا بعضي مواقع مي ترسم ....در تمام اين مدت تا به امروز حتي يه مرتبه بهش نگفتم دوست دارم....اما امروز علاقم رو نسبت بهش واقعا به زبون اوردم .....اونهم باز از اخلاق غير منتظره ي من مبهوت شده بود ......صورتش رو بوسيدم وبهش گفتم واقعا دوست دارم ..بخاطر اينكه خيلي خوبي ....ومطمئنش كردم كه ابراز علاقم يه تعارف رسمي نيست .....از اين همه ذوق زدگيش براي اولين مرتبه خوشحال شدم ....از اينكه با لذت مي گفت بهترين روز زندگيمه.....واز اينكه خنده ي روي لباش محو نمي شد ومن برخلاف گذشته واقعا از خوشحاليش خوشحال مي شدم ......فقط كاش اين خوبيها هيچ وقت تموم نشه ....الان دارم مي فهمم عشقي كه تو بطن زندگي بوجود مياد چقدر متفاوته با عشقي كه خارج از زندگي ادم .....وقتي دونفر در بطن زندگي قرار بگيرن ..وجودشون واقعا يكي مي شه ..وچقدر خوبه كه خوبيهايي اين وسط باعث بشه كه علاقه وعشق به زندگي بوجود بياد ......خدايا خوشي ها رو هيچ وقت از من نگير ......اون الان نشسته پاي تلويزيون ..بهتره برم پيشش...الان سريال طلسم شدگان شروع مي شه

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/12 ساعت 11:21 بعد از ظهر  توسط سمیرا  | 


این روزا تنها چیزی که منزجرم می کنه اینه که چرا گذشتم رو به بطالت گذروندم ...چرا نفهمیدم چطور باید زندگی کنم ..چرا درگیر یه زندگی پوچالی شدم......هر موقع به این فکر می کنم که کاش می شد برگشت به عقب واین بار درست زندگی کرد می بینم فایده ای نداره وهر ان ممکنه بدتر از اون موقع ها بشه .....خدا رو شکر می کنم که همه جا کمکم بود ....وهست .....واقعا به زندگیم دل بستم ودلم می خواد روزی برسه که حاضر بشم به خاطر زندگیم وبه خاطر خوبی هایی که تو بطنش جریان داره هر کارمفیدی انجام بدم ..دلم می خواد روزی برسه که جواب تمام محبت های همسرم رو بدم ....درحالی که هنوز خودم رو پیدا نکردم ومنتظرم ...منتظر یه تحول عمیق روحی......منتظر یه خداحافظی ناب با گذشته ی عوضی ای که داشتم .....منتظر یه اغاز جدید ....کاش می شد به زودی های زود به نتیجه رسید .....دلم از این همه شکست می لرزه ....والبته ته دلم خوشحالم که زندگیم رو با کسی تقسیم کردم که جز مهربونی وصبوری وخوبی و(خلاصه هر چی از خوبیهاش  که بگم کم گفتم )....هیچ بدی ای ازش ندیدم ....احساس می کنم این همه استرس که توی وجودم در طول گذشتم بوجود امده بود با صبوری ها ومهربونی های اون در حال زایل شدنه ...ومن دارم باز می شم یه انسان جدید ....با یه زندگی جدید .....هیچ گاه باور نمی کردم انسان تو بطن زندگیش تغییر کنه وبا گذشته ی پوچالیش خدافظی کنه ....خدایا همیشه شکرت ...کمکم کن هیچ گاه دچار لغزش نشم ...کمکم کن بیشتر از این به زندگیم دل ببندم ....وکمکم کن که قدر خوبی ها رو بدونم ...وکمکم کن که مطلقا با گذشتم خدافظی کنم .....انسان در مقام مقایسه که بر میاد به تفاوت ها کاملا پی می بره ومی فهمه که دنیا فقط اون محدوده ای نیست که ما خودمون رو درونش محصور کردیم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/07 ساعت 10:20 قبل از ظهر  توسط سمیرا  | 


به نام خدا

توی این مدت که هیچ پستی نداشتم حالم کاملا خوب بود ....با همسرم هم رابطه ی عاطفیمون عالیه .....تونستم دوسش داشته باشم ......واحتمال می دم که این علاقه بیشتر هم بشه ..الان اون بنا به دلایلی تهرانه ...یه حادثه ی بد برای عموی من وفرزاد یعنی همون پدر مریم اتفاق افتاد ..منم  چند روزی تهران بودم اما از بس حالم خراب بود با کلک من رو برگردوند اصفهان .....والان خودش تهرانه ....اعتراف می کنم با اینکه دوروزه ازش دورم ولی دلم براش تنگ شده ....هنوز نتونستم بهش بگم دوست دارم ......هنوز نتونستم بهش بگم دلم برات تنگ شده ومنتظرم که برگردی .....شاید این علاقه ودوست داشتن به اندازه ی کافی رشد نکرده ....در هر صورت از زندگیم راضیم ودیگه حاضر به مرگ فرزاد نیستم ...حتی حاضر به ازارش .......اون خیلی خوبه .......خیلی مهربونه .....اونقدر که دل سنگ من رو بالاخره با محبت هاش تونسته نرم کنه واون کینه ی قدیمی ازش تبدیل به علاقه بشه .....مرتب باهام تماس می گیره وابراز بی قراری می کنه واظهار می کنه که از دوری من بشدت بی تابه ..اما من هنوز خاموشم ........شاید یه روز قفل قلب من هم شکسته بشه وبتونم هر چی از احساس تو بطن قلبم شریان داره رو تقدیمش کنم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/01 ساعت 10:6 قبل از ظهر  توسط سمیرا  | 


تصميم گرفتم بيشتر توجهم رو معطوف به زندگيم وهمسرم كنم.........فكر مي كنم ارزشش رو داشته باشه........امروز خوشحالم .......احساس ارامش مي كنم........بازم رفتم فال قهوه.......همونجايي كه يه بار ديگه هم رفته بودم وهر چي برام گفت واقعيت داشت.......خلاصه اينكه يه عالم اميدوار شدم به زندگيم .......الان هم خوشحالم........مي شه از صفر شروع كرد .........مي شه بازم عاشق شد ..اما اين بار عاشق كسي كه مطمئني متعلق به خودته........در حال حاضر فوق العاده خوش بينم........مي خوام عوض بشم.......مي خوام هموني باشم كه همسرم مي خواد .......اين بار مي خوام واقعي ومنطقي زندگي كنم........روح وروانم فعلا در حالت ارامش به سر مي بره.......خلاصه اينكه امروز يه عالم شارژم..........كلي هم خوشحالم.........تازه برا اولين مرتبه شام هم دارم اماده مي كنم ..........وبراي اولين بار احساس مسئوليت مي كنم ...........تصميم دارم زندگيم رو سازماندهي كنم...حتي فكرم رو ......بهانه اي برا ايراد گرفتن از فرزاد ندارم ..چون هر چي فكر مي كنم مي بينم واقعا خوبه ....ومهربونه..........پس منم مي خوام خوب ومهربون باشم.........پس :اي زندگي سلام

،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

قابل توجه بعضیهابا کامنتاشون:تاکور شود هر انکه نتواند دید

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/12 ساعت 7:55 بعد از ظهر  توسط سمیرا 


 

بيشتر خستگي هاي روحي بخاطر اينه كه حرف برا گفتن زياد داري اما نمي توني به زبون بياري ........نه حس به زبون اوردنش رو داري ونه توانش رو........ونه انگيزش رو.......چون نمي دوني تو چه دنيايي داري سير مي كني...نمي توني به ادماي اطرافت اعتماد كني .........چون نامردي زياد شده ...خودخواهي زياد شده.........نمي دوني وقتي داري با كسي درددل مي كني ظاهرا حرفت رو مي فهمه وبه ظاهر باهات همدردي مي كني يا باطنا دركت مي كنه........اره ...همه ي اين مشكلات روحي از بي كسيه.......از اينكه حتي از خدا هم فاصله گرفتيم......از اينكه يادمون رفته درددل كنيم .....از اينكه فكر مي كنيم خدا هم مثل ادماست.......ما رو نمي فهمه......كاش يه كم بخودمون بيايم......مثل هميشه وحتي بيشتر از گذشته بهش نياز دارم.......وباز بينمون فاصله زياده......چون من خودم نمي خوام كه فاصله ها رو كم كنم......چون احساس مي كنم توانش رو ندارم......چون خودم رو واقعا باختم.......دلم مي خواد يه برنامه ي درست برا زندگيم داشته باشم......ادم خوبي باشم.......به زندگيم دل ببندم ....به همسرم.......وبه عشقش......دلم مي خواد خودم رو پيدا كنم........خسته شدم از اين همه كسالت روحي .......از اين همه سردرگمي..از اين همه بي احساسي.........كاش لااقل مي تونستم با همسرم صحبت كنم...كاش مي تونستم باهاش دردل كنم......اما هر موقع هم كه مي خوام اين اتفاق بيفته به محض اينكه پيشش هستم اصلا حوصله ي صحبت كردن ندارم........باز بي حوصله مي شم........وجودم متلاطم مي شه ........واين جوريه كه همه ي حرفا توي دلم تلمبار مي شه واحساس بيخود بودن مي كنم.......كلاف زندگيم از دستم خارج شده......هيچي از اين زندگي نمي فهمم......خيلي وقته.شدم يه مرده ي متحرك.......مدام افسوس روزاي از دست رفتم رو مي خورم ..........از اين همه حماقت خودم بدم مياد .......نفهميدم چي شد .....حس مي كنم همش يه لحظه بود ......روحيه ي من آنا عوض شد ......توي يه چشم به هم زدن........ازاون همه شادي وسرزندگي وسير تو عالم بچگيم هيچي برام نمونده .........دلمردگي وخستگي تنها تحفه ايه كه از گذشته ي نه چندان دورم برام مونده .......نمي دونم چه كسي رو سرزنش كنم......وقتي خودم مستحق سرزنشم.......من نياز دارم كه پيدا بشم.....كه واقعا به زندگيم عشق پيدا كنم.......اين مدل بي احساسي وسنگدلي برام سخته........تو ذات من نيست.........يعني مي شه يه روزي با تمام وجودم همسرم رو دوست داشته باشم؟؟؟؟..يعني مي شه يه روزي اون انگيزم بشه برا ي زندگي دوباره؟؟؟؟؟؟؟؟؟يعني مي شه باز هم عاشق بشم؟؟؟؟؟؟؟؟...واين بار يه عشق به جا؟ ...نمي دونم...........ولي من از اين همه بي احساسي رنج مي كشم.........با اين حال از عاشق شدن مي ترسم.........از اينكه از عشقم سواستفاده بشه مي ترسم........از اينكه وقتي مطمئن شد كه بهش دل بستم بخواداذيتم كنه مي ترسم.........از اينكه رنگ عوض كنه مي ترسم........نمي دونم ...شايد ترجيح دادم هميشه راكدبمونم........شايدم نتونم در برابر عشق فعليش دوام بيارم وواقعا عاشقش شدم..........اما خداييش اصلا حوصله ي شكست رو ندارم........اصلا حوصله ي تحقير شدن رو ندارم.........شادي مي گه فكرت رو كرم زده.......از خودت دورش كن.......اما نمي دونم چطوري وبا چه اطميناني...........من هنوز حرف برا گفتن زياد دارم اما نمي شه گفت ....اصلا توان گفتنش رو ندارم..........پر پر پرم......

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/10 ساعت 5:50 بعد از ظهر  توسط سمیرا 


به نام خدا

الان داشتم ایمیلهای دوسال قبلمون رو مرور می کردم ......چقدر اخلاقا عوض شده؟؟؟؟امسال خیلی بیشتر از قبلت عوض شدی ........چقدر حرمت ها کم شده ........هر چند ازت توقعی نیست .....اما قبلا هم که بود .............هیچی ولش کن........فقط دلم خیلی گرفته....همین ........چقدر ادما زود رنگ عوض می کنند ........حالم بهم می خوره اگه تو زندگیم هم بخواد رنگی عوض بشه.......واقعا دیگه تحمل شکست رو ندارم.......برای هزارمین بار باز دیشب به فرزاد این مساله رو گفتم.....انگار یه نفر گلوم رو فشار می داد......باز سعی می کرد متقاعدم کنه که حتی بیشتر از قبل دوسم داره وهیچ وقت ازم خسته نمی شه .......چقدر پسرا تو عشق وعاشقی حرفای مشترک زیاد دارن.........اقعا این مردا چه اعجوبه هایی هستند ...خدا می دونه.........دیگه نمی دونم چی بگم..........ولی شاید همین ایمیلها واین نامه های اینترنتی ادم رو به خیلی نتیجه ها برسونه.......اینکه دنیا همیشه یه جور نمی چرخه.....چقدر بده ادم دلهره داشته باشه هااااااااااااااااااااا..........بازم توکل به خدا ........هر چی اون بخواد

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/10 ساعت 2:3 بعد از ظهر  توسط سمیرا  | 


ته دلم شورمي زنه.....از واقعه اي كه احساس مي كنم در حال وقوعه ولي من ازش بي اطلاعم...........بازم تنهايي .....بازم دلتنگي ...........مامان وبابام فردا مي رن سوئد ......امروز صبح با مامانم تماس داشتم ......ازم خواست برم تهران ...ولي من نمي تونم .......چون فرزاد نمي تونه بياد تهران .......كارش زياده ........مادرشو.هر وپدر شوهرم همراه با مادرم(مادربزرگم)قراره برا روز جمعه از تهران بيان اصفهان .........ومن اصلا حوصلش رو ندارم ......مي خوام برا ظهر برم خونه ي شادي .....فرزاد هم تشويقنم مي كنه به رفتن .......حالم اصلا خوب نيست ...دارم ديوونه مي شم .........ديشب كلي گريه كردم .......احساس مي كردم تو اوج بدبختيم .......فرزاد ساعت ده ونيم اومد خونه ......اما من توي اتاق خودم بودم ...درب اتاق رو هم از پشت قفل كرده بودم .........نه حوصله ونه تحمل روبرو شدن باهاش رو نداشتم .......حس مي كردم همه ي دنيا به من بدهكارن.......اصرار مي كرد در رو باز كنم ..اما من حتي نمي تونستم جوابش رو بدم .......فكر كرده بود بلايي سر خودم اوردم .......داد مي كشيد واسمم رو صدا مي كرد .......خيلي ترسيده بود ......به شدت به درمي كوبيد .......ومن همچنان ساكت ........اونقدر بغض توي گلوم بود كه نمي تونستم حرف بزنم .........فقط گوشهام رو گرفته بودم كه صدا رو با شدت كمتري بشنوم................ديگه داشت التماس مي كرد ......وبالاخره گريه كرد .......بلند بلند گريه مي كرد والتماس مي كرد كه در رو باز كنم ......قفل درجوري بود كه نمي شد به اين راحتي بدون كليد بازش كرد ....اونم عجله داشت .........از گريش باز منم گريه كردم ......گفتم حالم خوبه تنهام بذار ......فقط برو ....صداي گريش از پشت در مي اومد ......گريش حالم رو خرابتر مي كرد .......از دنيا بيزار شده بودم ........برا سرگرم كردن خودم اومدم مسنجر ..منتظر شهريار بودم .......دلم مي خواست يه عالم گريه كنم وباز براش حرف بزنم .....هنوز هم احساس مي كنم با اون راحتترم ....اما شهريار نبود ......تا ساعت نزديك 12 توي مسنجر بودم ......سرم روي ميز بود .....تو همون حالت چرتم زده بود.....خيلي خسته بودم .......از فرزاد هم صدايي نمي اومد .....فكر كردم رفته خوابيده ....ساعت 12 كه بيدار شدم ..از مسنجر بيرون اومدم واروم در رو باز كردم ورفتم بيرون .....به قصد خوردن يه ليوان شربت ....گلوم خشك شده بود ........وقتي در رو باز كردم فرزاد پشت در بود .......سرش روي زانوش بود وهمين طوري خوابش برده بود .......ولي از صداي در بيدار شد .....اونم حالش خيلي خراب بود ........ديشب حتي شام هم نخورده بوديم ...........از سلامتي من ابراز خوشحالي مي كرد ......چشماش به شدت قرمز شده بود ......منم از اون بدتر ......با اينكه سعي كردم خودم رو كنترل كنم اما ازحال خراب اون گريم گرفت ........خواست باهاش حرف بزنم ......وقتي هم نشستيم پاي صحبت هيچ كدوم حال درستي نداشتيم....اون به سختي حرف مي زد ...ومن در حاليكه سعي مي كردم گريه نكنم گوش مي كردم .......وقتي بهم گفت تو ديگه شوهر داري وبخاطر خودت مي گم كه متعهد باشي به زندگيت ....ديوونه شدم .....كلي خودم رو زدم وجيغ مي كشيدم كه تو فقط بلدي متهمم كني وكاش من بميرم .....با اينكه دستام رو محكم چسبيده بود وداشت من رو به ارامش دعوت مي كرد اما من جيغ مي كشيدم ....از ته دلم ضجه زدم ......ديگه نفس برام نمونده بود ...گريه هام به هق هق تبديل شده بود .......حتي جون نداشتم چشمام رو باز كنم .......سر من رو چسبونده بود به سينش .....خودش هم شروع كرد گريه كنه واز من معذرتخواهي كنه .......ديگه نفهميدم چي شد .....فقط از فرط خستگي تو همون حالت خوابم برد .........صبح ساعت 8 از خواب بيدار شدم ديدم كه توي اتاق خواب هستم ....فرزاد هنوز نرفته بود سر كارش .......حتي نمي تونستم از تخت خواب بيام پايين .....هنوز سرم درد مي كرد وچشمام مي سوخت ......تمام استخونهاي تنم درد گرفته بود .......حتي گردنم .......هنوز تشنم بود .....فرزاد به زور يه ليوان شير موز به خوردم داد وازم خواست استراحت كنم .....گفته براظهر مياد خونه وبعد ناهار من رو مي بره خونه ي شادي كه پيشش باشم .....هيچ كدوم از اين مهربونياش با اين سوظن هاش به درد من نمي خوره......من خيلي خستمممممممممممم............بعد رفتش ..رفتم حمام ودوش گرفتم ...تا اينكه يه كم بهتر شدم .......اما هنوز خستم .......ته دلم شور مي زنه ........واقعا دلم مي خواد بميرم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/03 ساعت 10:52 قبل از ظهر  توسط سمیرا 


دلم مي خواد با يه نفر درددل كنم اما هيچ كس رو ندارم كه حرف من رو بفهمه ......حتي فرزاد .......فرزاد الان رفته باشگاه .......ومن توي خونه تنهام ......هر دومون از هم به شدت دلخور هستيم ....الان دارم با گريه اين خاطرات لعنتي رو مي نويسم .....دلم مي خواد اروم بشم .....اما نمي دونم اين محيط مي تونه جاي يه هم زبون رو برام بگيره ومن رو به ارامش برسونه......ديشب براي شام خونه ي صاحبخونه ي قبليم دعوت بوديم .....از شاننس بد من پول تلفن همون موقع روي 350 اومد ....فرزاد پول تلفن رو پرداخت كرد اما ازهمون موقع به حدي ناراحت شد كه سابقه نداشت .....مي گه پولش مهم نيست اما چكار كردي كه اين پول تلفنه .......مطمئنم كه اين بار تماسام كمتر بود ......مطمئنم ......از ديشب كه برگشتيم فرزاد به شدت ازم دلخوره ....هر چي مي خوام از خودم دفاع كنم اون من رو به سكوت دعوت مي كنه وبا ناراحتي مي گه در اين مورد هيچ حرفي نزن ......بيش از حد احساس تنهايي مي كنم ........الان يه عالم گريه كردم ....هنوز هم دارم گريه مي كنم .......احتياج به تنهايبي دارم .......اما فرزاد با وجود ناراحتيش وقتي خونه برسه نمي ذاره تنها باشم ........بايد پيشش باشم ....در كنارش ........وهمچنان سكوت مطلقي كه بينمون حاكمه .....دلم مي خواد ازش فرار كنم ......من خيلي دلتنگم ...خيلي دلم گرفته ........خيلي خستم..........من خيلي پرتوقعم ..........خيلي ادعاي مظلوميت مي كنم ....اما نه ...اين ادعا نيست ...من واقعا مظلوممم........چون هميشه محكومم.....من ديگه هيچ كس رو ندارم .........اگه با شهريار قبلا بينمون دعوا بود اما سنگ صبورم بود .......ديگه كسي سنگ صبورم نيست ........ومن محكومم به تنهايي ..........تواين خونه ي بزرگ وسوت وكور ..كه در وديوارش براي من بوي دلتنگي ميده .......بوي مرگ مي ده ارامش ندارم. ..........من هيچ كس رو ندارم ........نمي خوام فرزاد رو هم داشته باشم ........اونم نمي خواد به دفاعيات من گوش كنه .......كاش مي زد تو صورتم ...كاش سكوت نمي كرد.........كاش سرم داد مي كشيد ....من از اين همه سكوت منزجرم .......من گذشتم رو فراموش نكردم...........اما گذشته به چه درد من مي خوره ...........من هميشه محكومم.......نمي خوام فرزاد وقتي برگشت باهاش روبرو بشم ........در اتاقم رو قفل كردم..امشب به هيچ وجه حاضر به روبرو شدن باهاش نيستم ..........دارم خودم رو تشويق به مرگ مي كنم ...........من خيلي افسردم............فكرم خراب عمل مي كنه .........منفيه منفيم .......من دلم تنگه ......من يه عالم حرف تو دلمه كه نمي تونم بزنم ..........من اين عشق سگي فرزاد رو نمي خوام .......من مي خوام ازاد باشم ..خودم باشم ..........تنها باشم ..........من خيلي تنهاممممممممم....كاش جسما هم تنها بودممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

لعنت به اين بخت بد مننننننننننننننننننن............

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/02 ساعت 9:57 بعد از ظهر  توسط سمیرا 


مدت زيادي از شروع زندگي مشتركم نمي گذره ........بنابراين چيز خاصي ندارم.......گذشت زمان خوب يا بد بودن واقعي زندگي من رو مشخص مي كنه ...در حال حاضر فرزاد خيلي مهربونه .....بيشتر از قبل بهم توجه مي كنه وبهم وابستگي نشون مي ده(هر چند من هنوز تغيير خاصي نكردم).....زياد حرف برا گفتن باهاش ندارم ...بر خلاف اون كه انگار مدتهاست حرفاش رو جمع كرده كه در طول اين چند روز با من در ميان بگذاره......خيلي علاقه داره كه براش حرف بزنم اما بيشتر اوقات جز سكوت كار ديگه اي در مقابلش انجام نمي دم......در اين مدت اماده كردن صبحانه بااون بوده .......همچنين شام وناهار ........صبح ها كه دير از خواب پا مي شم صبحانم امادست...اونم خودش رو سرگرم مي كرد تا من از خواب بيدار بشم وصبحانه با هم باشيم .....برا شام وناهار هم خودش اقدام مي كنه .....دست پخت خوبي هم داره..ظرفها رو هم خودش تميز مي كنه ...واجازه نمي ده كاري انجام بدم . ......از منم مي خواد كه هيچ كاري انجام ندم توي خونه .....از اين همه تنبلي احساس كسالت مي كنم اما اصلا دلم نمي خواد هيچ كاري انجام بدم......با اين حال از اينكه يه نفر رو استخدام كنم به صورت نيمه وقت برا انجام كاراي خونه اصلا خوشم نمياد .......قرار بود از امروز صبح كارش رو به طور جدي توي شركت شروع كنه ......تو اين چند روز فقط به شركتش سر مي زد وبه كاراي عقب موندش به صورت فشرده سعي مي كرد سروسامان بده..... من از كارهاي شركت سررشته ندارم.......صبح كه از خواب بيدار شدم صبحانم طبق معمول اماده بودهمراه با يه يادداشت براي من .......ظهر اومد خونه ...ناهاررو هم از شركت اورده بود ...گفت از اين به بعد ناهار رو با همديگه صرف مي كنيم ......وبرا استراحت مياد خونه ....بعد هم ساعت يك وربع رفتش سر كار ......قرار شده ديگه تا عصر توي شركت نمونه وادامه ي كارهاش رو بياره خونه .....اما چند دقيقه ي پيش تماس گرفت وگفت توي شركت مشغول شده وبخاطر بدقوليش معذرتخواهي كرد ......نمي تونم جواب اين همه عشق وعلاقش رو بدم .......از اين همه وابستگيش به خودم حس جالبي ندارم.....هنوز دلم مي خواد مثل گذشتم باشم .......ازاد ورها ...براي خودم .......بدون هيچ برنامه اي .......امادگي ازدواج رو نداشتم ......اما قسمت اين بود ....فعلا يه جورايي زندگيمون در همه .....برنامه اي توي كارهامون نيست .....ديشب فرزاد مي گفت از فردا شب كه امشب بشه حتما بعد شام بايد بريم پياده روي ......واينكه يه ساعتي رو بهمديگه اختصاص بديم براي صحبت كردن ........منم هر چي گفت بدون كم وكاست قبول مي كردم .......در اخر بهم گفت دوست دارم نظر تو رو هم بشنوم .....گفتم هر چي تو بگي .........با يه حالت مظلومانه اي گفت :اخه عزيزم تو چرا از من فرار مي كني؟؟؟؟؟چرا از من فاصله مي گيري ...خب بگو دوست داري من چطوري باشم برات؟؟؟؟؟؟؟گفتم همين طوري كه هستي خوبي ..........حس كردم از فرط ناراحتي نفساش به شماره افتاده ......مريضي ديروزم رو بهانه كردم وگفتم تو كه مي دوني حالم زياد خوب نيست پس ازم اين قدر انتظار نداشته باش .......گفت هيچ انتظاري ازت ندارم بجزاينكه دوسم داشته باشي ........نمي دونم چرا اين بار الكي بهش گفتم خب دوست دارم .......از اين حرف من انگار دنيا رو بهش دادن ...بعد كلي ابراز علاقه وابراز خوشنودي كه به نظر من خيلي بچه گانه مي اومد رفت به سمت لپ تابش واهنگ مورد علاقش رو برام گذاشت. ......(هم اتاقي )..گفت خيلي وقتا تو دوران نامزدي پاي اين گريه مي كرده والان با گوش كردنش احساس ارامش مي كنه .....با اينكه صداي اسپيكر زياد بوداما منم لذت مي بردم هر چند دلم تنگ شد برا كسي كه واقعا هنوز تو قلب من حضور داره ........چند مرتبه كه شهريار اين اهنگ رو گذاشته بود گوش كرده بودم اما خود اهنگ رو نداشتم ........نمي دونم اهنگ چند مرتبه تكرار شد ولي هر چي تكرار مي شد خستگي ودلزدگي نداشت ......اما من خيلي دلم گرفت ........باز يادم به .......لعنت به گذشته(فرزاد بالاخره به ارامش رسيد اما رسيدن من به ارامش شايد هيچ وقت به وقوع نپيونده) ................الان كه دارم مي نويسم هوس كردم كه اهنگ رو بذارم والان باز دارم گوش مي كنم ........واقعا دلم گرفته ...............................فكر كنم تا نيم ساعت ديگه سر وكله ي فرزاد پيدا بشه .......قرار شده تا شش ونيم خونه باشه .........ديگه چيزي ندارم بگم ....جز اينكه خدايا شكرت................بازم شكر ت .....با همه ي بديهام ........وبا همه ي بي معرفتي هام .......

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/29 ساعت 6:16 بعد از ظهر  توسط سمیرا 


امروز صبح با پرواز ساعت 9 از تهران به اصفهان برگشتيم...اولين روز زندگي مشترك.......يكشنبه شب مراسم عروسيم بود ........عمو م وفرزاد خيلي سنگ تموم گذاشته بودند ......مراسم تو ويلاي عموم برگزار شد(به اين دليل سالن نگرفتيم چون قرار بود جشن تا ساعت بيشتري ادامه پيدا كنه) وتا ساعت 3 ادامه داشت.... ......لباسي رو كه از قبل سفارش داده بوديم مورد پسند مامان وزن عموم واقع نشد ......با كلي زحمت يه لباس خيلي خوشگل مدل پرنسس بالاخره مورد قبول اونا واقع شد ....هم من وهم فرزاد هم خيلي خوشمون اومد از مدل لباس .......باز مثل مراسم جشن عقدم با اينكه ارايشگاهم عوض شده بود اما به درخواست خودم مطلقا غدغن كردم كه كرم به پوستم بزنن .حالم از كرم بهم مي خوره.....فقط ترجيح دادم ارايش چشم داشته باشم ........ارايش صورت چيزي نداشتم اما ارايش موهام خيلي خسته كننده بود ...ارايشگره اصرار داشت كه موهام رو كوتاه كنه تا ارايش مو هام راحت انجام بشه ...اما من به شدت مخالف بودم ......اصرارهاش خسته كننده بود برام ...مثل اصفهانيا سمج بود .....حال خوبي نداشتم ....حوصله ي پر چونگي اون رو هم نداشتم.....سعي كردم خودم با خونسردي باهاش برخورد كنم .....با يه ارامش تصنعي گفتم تا اونجايي كه من مطلعم مدرك شما بين المللي هستش ...پس حتما بايد با ارايشگراي ديگه متفاوت باشيد ....حتما مي تونيد موهاي من رو مدل بديد .....بلندي زياد موهاي من رو بهانه كرده بود ومي گفت موهات زياده خودش رو ول مي كنه .......خلاصه هر كاري كرد كه راضيم كنه .....به هيچ عنوان قبول نكردم ......اما دست اخر شاهكار كرد .......بعد هم طراحي روي دست وناخن هام .......كه در حين سادگي خيلي جالب بود .......حوصله ي بحث زياد رو ندارم ......وقتي فرزاد اومد دنبالم .......ارايشگره با خنده بهش گفت همسر برازنده اي داري ولي فقط يه كم لجبازه .......فرزاداما جوابش رو با يه لبخند داد(مثل اكثر اوقات) .......روز يكشنبه روز واقعا عجيبي برام بود ......همه ي وجودم پر خستگي وبغض بود .....از اينكه داشتم از اون فضاي قشنك دخترونم فاصله مي گرفتم اصلا حال خوبي نداشتم ......اما فرزاد خيلي خوشحال بود...تو ي ماشين با خنده مي گفت دلم مي خواد دستت رو روي قلبم بذارم تا هيجانم رو درك كني ....در جوابش فقط سكوت كردم .....ماشين عمو وزن عمو ومامان وبابام ....همراه با شادي وشوهرش وفيلمبردارايي كه دعوت شده بودند تا دم ويلا اسكورتمون كردند

بقيه توي باغ ويلايي منتظر ورودمون بودند......از همون عصر از شدت خستگي روحي وجسمي دچار حالت تهوع شدم .....فرزاد فقط بلد بود از خودش خنده وخوشحالي بروز بده .....اما متوجه ي حال من نبود .......اين بيشترمنزجرم مي كرد .....براي اولين بار احتياج داشتم كه بهم توجه كنه .....اما نه اونطور كه مرتب قربون صدقم بره وبرام اشك شوق بريزه .....دوست داشتم اونقدر زيركي داشت كه متوجه ي حال گرفتم مي شد واز حالم سوال مي كرد .....اما فقط بلد بود ذوق زدگي وعشق وعلاقش رو به رخ من بكشه..از بي تفاوتيش خوشم نيومد ........از همون لحظه ي ورودمون به ويلا از اين همه شلوغي واقعا منزجر شدم .......حوصله ي توجهات بقيه رو نداشتم ..از اينكه هزار تا چشم منو زير نظر گرفتن ومنو توصيف مي كنن توي لباس عروس حالم بيشتر خراب مي شد ..احساس مي كردم دلم بهانه گير شده ...واقعا احتياج به استراحت داشتم ...اما نمي شد .......ديگه طاقت نياوردم ..داشتم از هوش مي رفتم ...به فرزاد گفتم حالم خرابه .......سرم به شدت درد مي كنه .....دچار ضعف شدم ......تنم خيلي داغ بود .......دلم مي خواست همونجا اين لباس سنگين مسخره رو از تنم در بيارم ...من تحمل لباس پوشيدن رو نداشتم .......اصلا متوجه ي تبريك ها وارزوي خوشبختي كردنها نبودم ......فرزاد مامانم رو در جريان گذاشت ......خلاصه اينكه برا يه استراحت كوتاه به داخل ساختمان رفتم .....دلم مي خواست بخوابم اما با اين لباس مسخره نمي شد .....لباس خدا رو شكر دو تيكه بود ...دامن لباس رو مامانم در اورد وبرا اينكه ارايش موهام به هم نخوره با زحمت ودردسر روي تخت دراز كشيدم كه فقط يه ربع طول كشيد ......عروسي منم مثل بقيه ي جاهاش فيلم بود ......به مامانم سفارش كرده بودم فرزاد رو داخل راه نده ......وقتي علتش رو پرسيد ..گفتم اخه مگه نمي بيني كه چيزي تنم نيست ......از حرف من مامانم به شدت مي خنديد .......خوشبختانه تو اين زمينه برا اولين بار مامانم باهام همكاري كرد ....شايد چون از اخلاق سگي من در اين جور مواقع خبر داشت .........شايدم مراعات حالم رو كرد.........بعدهم به همراه زن عموم(مامان فرزاد) سعي مي كردند با معجون وموز و......خستگي جسمي من رو كاهش بده ...خب تا حدودي هم موفق شد ...وقتي به جمع مهمونا برگشتم حالم خيلي بهتر بود .......هم سردردم خوب شده بود ...هم سرگيجم...هم فرزاد از نگراني بيرون اومد ....هر كس در حد ذوق وسليقش كادو هاش رو تقديم كرد ...ومنم تونستم به حوبي ازشون تشكر بكنم..اما فرزاد وعمو وزن عموم خلي سنگ تموم گذاشته بودند ....مامان وبابام هم .....سرويس طلاي فرزاد كه به سليقه ي مامانم انتخاب شده بود واقعا زيبا بود ...خود فرزاد هم خيلي خوشش اومده بود چه برسه به مهمونا ..بعد اينكه گردنبند ودستبند رو اويزون كردم بهش خيلي جذابترشده بود ....بطوريكه ناخوداگاه بروش لبخند زدم ........سرويسي هم كه مامان فرزاد برا من هديه اورده بود خيلي تقريبي با سرويس فرزاد ست بود اما ظريفتر وخانمي تر ...مامان من هميشه سليقش حرف نداره ..مطمئن بودم هر دو سرويس انتخاب مامان خودمه حوصله ي توضيح دادن در مورد بقيه ي هدايا رو ندارم ...بعد هم كه مجلس ادامه پيدا كرد تا ساعت 3 ......از ساعت 12 به بعد دلم مي خواست شكم گروه اركست رو كه داشتند بيش از حد ارامش من رو بر هم مي زدند پاره كنم ...با اينكه در طول شب زياد نرقصيده بودم اما پاهام درد گرفته بود .......دق دلم رو سر فرزاد خالي كردم..از يه طرف ازش بخاطر ولخرجي هاي زيادش وشادباش دادناي دوبله سوبلش به ديگران كه به طمع پا مي شدن ومي رقصيدند ناراحت بودم (خب ديگه چهار سال اصفهان زندگي كردن اين خصايص رو هم كه البته به نظر من عاليه داره)از طرف ديگه از سر وصداهايي كه ارامش من رو بيش از حد بهم مي زد (اون موقع خيلي درگير استرس بودم) ......از بس ذوق زده بود وهر موقع نگاش مي كردم خنده رو رولباش مي ديدم رو بهش گفتم حالا چه خبرته اين قدر ذوق مي كني؟؟؟؟؟؟تازه اول بدبختيه...تو داري ذوق مي كني؟؟؟؟؟؟؟من خسته شدم..چرا تموم نمي شه؟ ....گفت وجود تو همش خوشبختيه ........باز اين حرفاش مخصوصا از بس لفظ قلم صحبت مي كنه خستم مي كرد.......تازه مجلس گرم شده بود ...مخصوصا بعد خوردن شام مهمونا سرحالتر شده بودند .......شب قبل مراسم عروسيم يعني شنبه شب از شدت استرس ودلگرفتگي فقط دو ساعت خوابيدم ..از ساعت 4 تا 6 ...بعد هم مامانم بيدارم كرد .......اونقدر خسته بودم كه حد نداشت ..مامانم مي خواست منو ببره مطابق هميشه وطبق عادتش حمام .......من كه فقط توي حمام چشمام روي هم رفته بود ........قرار بود ساعت 9 ارايشگاه باشيم .........مامانم خيلي تو حمام باهام حرف مي زد اما من فقط صداي وز وز مي شنيدم ..اصلا متوجه نبودم چي مي گه..دلم مي خواست توي وان دراز بكشم وتو همون حالت خستگي بخوابم . ......از ساعت 9 روز يكشنبه هم كه رفته بودم ارايشگاه ......از عصر ساعت 6 هم كه مراسم شروع شده بود ........برا همين واقعا خسته وبي حوصله بودم ......فرزا د اما داشت برا من از خوشبختي هاش مي گفت ......واينكه من يه پرنسس به تمام معنام و...گفتم خب تو هم پرنسي ...خوبه؟...خوشت مياد؟......بازم جواب من يه لبخند .....واي كه چقدر دلم مي خواست يه جاي دنج باشم كه فقط سكوت حكمفرما بشه .......ترم اول دانشگاهم يادمه از بس بچه ها توي خوابگاه شلوغ مي كردند .....يكي از بچه ها بود كه برا اينكه جو رو عوض كنه وبقيه رو وادار به سكوت كنه داد مي زد ورو به بچه ها مي گفت:همه ساكت بودند ناگهان خري گفت........اون موقع بود كه همه اروم مي شدند ازترس اينكه مبادا خر خطاب نشن ......البته هر چند بعضي ها زيرك بودند وبعد ادامه مي دادند گوينده خر است .......اما با اين حال اون موقع تو مراسم من يادم به اين جمله افتاد ......داشتم با خودم فكر مي كردم چه باحاله من اين جمله رو به زبون بيارم وهمه ساكت بشن ......از اين فكر خودم خندم گرفت .......فرزاد هم از خنده ي من خندش گرفت.....حتما متوجه شده بود كه اين بار خندم واقعيه نه تصنعي ........گفت عزيزم به چي مي خندي؟؟؟؟؟؟؟؟....متوجش شدم ..گفتم به هيچي ...يه چيزي اومد تو ذهنم خندم گرفت ......بازم خندم گرفته بود .......تا اينكه برام اين جمله هم عادي شد .......خدا خدا مي كردم جشن عروسيمون تموم بشه ومن به سكوت برسم ....در اخر هم فرزاد از گروه فيلمبرداري سريعا فيلمهاي عرروسيمون رو تحويل گرفت واز گروه اتليه هم كه دعوت شده بودند به جشن برا عكسبرداري از ما مطلقا خواست كه در مورد عكسها فوق العاده امانت دار باشن ......بعد هم كه ساعت 3 بقيه ما رو مشايعت كردند تا يه مسير كوتاهي...وما رفتيم خونه ي عموم كه در حقيقت برا خودش يه ويلاي مجلله ......فرزاد گفت مامانوبابام ومامان وباباش وبقيه ي افراد نزديك خانواده مي مونن توي ويلا.....به محض رسيدنمون به خونه اونقدر خسته بودم كه احساس مي كردم چشمام باز نمي شه ........مامانم با فرزاد تماس گرفت وداشت با فرزاد حرف مي زد ......حتما داشت برا هزارمين بار سفارش من رو به فرزاد مي كرد ...فرزاد هم با حوصله مرتب مي گفت حتما .....مطمئن باشين ...چشم .....بعد هم با بابا ومامان خودش وباباي من .....اون شب به شدت بي حوصله بودم ......فقط نگاش مي كردم ..اونم نگام مي كردم ودر حين صحبت با گوشيش جواب نگاهام رو با يه لبخند مي داد .....از اين همه مكالمه ي طولاني كه توش فقط تشريفات به چشم مي خورد خسته شدم ......ارزو مي كردم كاش فرزاد گوشيش رو قطع كنه وهيچي نگه .....واقعا احتياج به سكوت داشتم...اما موقع خواب هم پشت سر هم داشت ابراز احساسات مي كرد ....وقربون صدقم مي رفت ...واقعا ديوونه كننده بود ...با بي حوصلگي گفتم فرزاد من شب رو بخاطر سكوتش دوست دارم وباهاش انس گرفتم ....الان هم احتياج به ارامش وسكوت دارم نه لالايي هاي عاشقانه ي تو ..بذار بخوابم ...ديگه متوجه ي حالتش نشدم ....بعد اون چيزي يادم نمياد چون زود خوابم برده بود .......روز بعدش(دبروز) من تا ساعت 1 خوابيدم ...فرزاد زودتر بيدار شده بود ..ديشب هم خونه ي مادرم دعوت داشتيم ...عموهام وبقيه ي افراد فكر مي كردند ما تا مدتها مي خوايم تهران بمونيم ..داشتن دعوتمون مي كردن برا شباي ديگه خونه هاشون كه فرزاد خوشبختانه به داد من رسيد وگفت ما فردا صبح بر مي گرديم اصفهان ..وباشه برا فرصت مناسب ...چون كاراي فرزاد زياده وعمو مه ران هم تهران هستش .بيشتر از اين لزومي نمي دونست كه تهران باشيم ........وخلاصه اينكه تاامروز صبح تهران بوديم ...امروز هم باز با كليه سفارشات مامان وبابام به فرزاد ومامان وباباي فرزادوبدرقه ي فاميل من وفرزاد راهي اصفهان شديم..البته مامان وبابام قبل سفرشون به سوئد تا هفته ی دیگه قرار شده بیان اصفهان ..مادر وپدر فرزاد هم همین طور...فکر کنم شنبه یکشنبه اصفهان باشن ..اينم خلاصه ي كوچكي از مراسم عروسيم.......يه حس عجيبي كه درگيرش شدم اين بود كه وقتي ديروز برا جمع اوري وسايلم خونه ي خودمون رفتم (يعني خونه ي بابام)احساس كردم ديگه خونه ي من اونجا نيست ...وقتي پا توي اتاقم گذاشتم باز يه احساس غريبي بهم دست داد (اتاقي كه من اين همه باهاش مانوس بودم وخلوتم رو با اون تقسيم مي كردم)...انگار كسي بهم مي گفت زندگي تو جاي ديگست .......فرزاد هم همين احساس رو داشت ...وقتي قبل از اومدنمون به اصفهان اين حس رو باهام در ميان گذاشت وگفت دلش مي خوادخيلي زود بريم خونه ي خودمون وزندگي واقعيمون رو شروع كنيم وبرا خودمون باشيم واينكه همه جا براش بوي غربت مي ده برام جالب بود ......يه حس مشترك ......براي من اولين حس مشتر ك ........الان كه اومدم اصفهان خونه ي خودمون ...باز برام جالب بود كه مثل چند روز پيش اصلا نگفتم خونه ي فرزاد ......گفتم خونه ي خودمون ..........يه حس ناخوداگاه ......فرزاد ازم خواست كه استراحت كنم ..تواين چند روزه خيلي خستم ...خودش اما نمي دونم الان داره چكار مي كنه ..حتما اون هم خوابش برده .....به خيال اينكه من تو اتاقم خوابم .......با وجود خستگي زياد من دلم خيلي برا گذشتم ...برا اين وبم ..برا خونه ي دوران دانشجوييم مخصوصا اون اتاق دنجم...برا خاطرات حتي چند روز پيشم تنگ شده .........من دلم براي خودم هم تنگ شده ...واقعا همه اين طورين؟يا فقط براي منه اين حالتا؟.......راستي خوشبختي چيه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.........فكر مي كنم لحظه لحظه هايي كه مي گذرن وقدرشون رو نداريم واز كنارشون ساده عبور مي كنيم همش سراپا خوشبختين ....ووقتي اين رو مي فهميم كه ديگه دير شده .......شايد روزي هم بشه كه از اين روزهايي كه برام خسته كننده شدن به خوشبختي ياد كنم..وخاطرات دروان تاهلم رو تحويل بگيرم ...........در حال حاضر .واقعا دلم برا خودم تنگ شده..با تمام خستگي اصلا خوابم نمي ياد..بازم دلم برا نت تنگ شده ..اما نمي دونم مي تونم مثل گذشته به نت سر بزنم يا نه .......به خواست خودم اومدم توي اتاق شخصيم ...از فرزاد خواستم اجازه بده برا بعضي لحظات براي خودم باشم .......خودم رو تنها حس كنم.(.توي اتاق خودم ..اتاقي كه بوي تجرد مي ده ).. .......اون بروم خنديد وقبول كرد .....اما ته ته خندش واقعا خنده نبود ........از چشماش با همه ي وجودم احساس كردم كه زجرواكراه بود..(.از همين الان دوست داره همه ي لحظاتم رو در كنارش سپري كنم....ولي هنوز برام غريبه ) ..........يه جايي خوندم حس زنا هيچ وقت بهشون دروغ نمي گه ........اه ...چقدر از واژه ي زن بودن متنفرم .......

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/01/27 ساعت 1:36 بعد از ظهر  توسط سمیرا